گنج

بخش ۲۳ - آمدن معشوق به خانهٔ عاشق

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۳ بیت
چو زرین بال عنقای سرافرازز مشرق سوی مغرب کرد پرواز
نهان گردید شمع گیتی افروزسپاه شام شد بر روز پیروز
عروس مهر رفت اندر عماریمقرر گشت بر شب پرده‌داری
هیون کوه را در سایه بستندز گوهر بر فلک پیرایه بستند
فرو شد شاه خاور در سیاهیبرآمد ماه بر اورنگ شاهی
در آن گلشن که ماوا جای من بودبدان صورت که رسم و رای من بود
به آئین جایگاهی ساز کردمبروی دوستان در باز کردم
مقامی همچو جنت جانفزائیچو گلزار ارم بستان سرائی
ز خاکش عنبر تر رشک بردهز آبش حوض کوثر غوطه خورده
نشستم گوش بر در دیده بر راهبیمن دولت بیدار ناگاه
خور خرم خرام و حور مهوشگل نازک مزاج و سرو سرکش
چو گنج از دیدهٔ مردم نهانیبدان رونق بدان آئین که دانی
درآمد ناگهان سرمست و دلشادنقاب از روی چون خورشید بگشاد
مبارک ساعتی فرخنده روزیکه باز آید ز در مجلس فروزی
بدیدم رویش و دیوانه گشتمبر شمع رخش پروانه گشتم
به دستی چادر از رخ باز میکردبه دستی زلف مشکین ساز میکرد
چو زد خورشید رویش در سرا تیغبرون آمد گل از غنچه مه از میغ
ز زیبائی گلش در پای میمردصنوبر پیش قدش سجده میبرد
کمند زلف مشکین تاب دادهز سنبل خرمنی بر گل نهاده
لب از باد نفس افکار گشتهخمارین نرگسش بیمار گشته
دهانش ز آب حیوان آب بردهعقیقش رونق عناب برده
صبا زلفش پریشان کرده در راهگلاب انگیز گشته گوشهٔ ماه
بهشت آئین شد از وی خانهٔ مامنور گشت از او کاشانهٔ ما
ز عزت بر سر و چشمش نشاندمزرش بر سر، سرش در پا فشاندم
ز رویش خانه بستانی دگر شدسرای ما گلستانی دگر شد
کسی کامی که میجوید همه سالچو با دست آیدش چون باشد احوال
نشسته او و من استاده خاموشدر او بکشاده چشم و رفته از هوش
چو بیماری که درمان باز یابدچو درمان مرده‌ای جان باز یابد
ز دل آتش فروزان پیش رویشچو شمع از دور سوزان پیش رویش
نظر بر شمع رخسارش نهادهچو شمعم آتشی بر جان فتاده
رمیده صبر و دل از جای رفتهزبان از کار و زور از پای رفته
چو چشم فتنه‌جویان رفته در خوابمسلط گشته بر آفاق مهتاب
نشاط انگیز بزمی ساز کردیمز هر سو مطربان آواز کردیم
درآمد ساقی از در خرم و شادمی آورد و صلای عیش در داد
گرفتم از رخش فالی مبارکزهی وقت خوش و حال مبارک
زبانگ نی فلک را گوش بگرفتجهان آواز نوشا نوش بگرفت
بخار می خرد را خانه پردازبخور عود و عنبر گشته غماز
پیاپی جام زرین دور میکرددو چشمش ناز و ساقی جور میکرد
جهان بر عشرت ما رشگ میبردبر آن شب زهره شبها رشگ میبرد
خرد را چون دماغ از می سبک شدحیا را شیشهٔ دعوی تنک شد
چو خلخال زرش در پا فتادمبه عزت بوسه بر پایش نهادم
نشستم پیشش از گستاخ روئیشدم گستاخ در بیهوده گوئی
حدیث تن بر جان عرضه کردمشکایتهای هجران عرضه کردم
وز آن اندوه بی‌اندازه خوردنوز آن هرلحظه زخمی تازه خوردن
وز آن آب سرشگ و آه دلسوزوز آن نالیدن شبهای بی‌روز
وز آن رندی وز آن بی‌آب و رنگیوز آن مستی وزان بی‌نام و ننگی
وز آن عجز غلام و دایه بردنحمایت بر در همسایه بردن
چو از حال خودش آگاه کردمخجل گشتم سخن کوتاه کردم
مرا چون آنچنان بی‌خویشتن دیدبه چشم مرحمت در حال من دید
پریشان گشت و با دل داوری کردزبان بگشاد و مسکین پروری کرد
حکایتهای عذرآمیز میگفتشکایتهای شوق انگیز میگفت
به هر لطفی که با این بنده میکردتو گوئی مرده‌ای را زنده میکرد
چو خوش باشد سخن با یار گفتنغم دیرینه با غمخوار گفتن
مرا چون وصل او امیدگاهیشبی چون سالی و روزی چو ماهی
چه خوش سالی چه خوش ماهیکه آن بودچه خوش وقتی چه خوش حالیکه آن بود
جوانی بود و عیش و شادمانیخوشا آن دولت و آن کامرانی
که یابد آنچنان دوران دیگرکه بیند مثل آن دوران، دیگر
خوشا آندور و آن تیمار و آن سوزخوشا آن موسم و آنوقت و آنروز
گرفتم دولتم دمساز گرددکجا روز جوانی باز گردد
اگر روزی نشاط و ناز بینمشب قدری چنان کی باز بینم
همه شب تا سحر می نوش میکردمرا از شوق خود مدهوش میکرد
سحرگاهی صبوحی کرد برخاستبه زیبا روی خود گلشن بیاراست
چمن از مقدمش در شادی آمدز قدش سرو در آزادی آمد
چمان چون شاخ ریحان میخرامیدچو گل بر طرف بستان میخرامید
گل از شوق رخ رعناش میمردصنوبر پیش سر تا پاش میمرد
ز لعلش تنگ مانده غنچه را دلز قدش سرو بن را پای درگل
صبا هرگه که رخسارش بدیدیبخواندی آیتی بروی دمیدی
چو بگذشتی چنان بالا بلندیفشاندی لاله بر آتش سپندی
چو گل پیش خودش میدید در خودبه صد افسوس میخندید بر خود
نظر چون بر رخ زیباش میکردبه دامان زر نثار پاش میکرد
شقایق جامه بر تن چاک میزدز شوق او کله بر خاک میزد
صنوبر بندهٔ بالاش می‌شدبساط سبزه خاک پاش می‌شد
بدین رونق چو گامی چند پیمودنشاط افزود و عزم باده فرمود
کنار آب دید و سایهٔ سرودمی از لطف شد همسایهٔ سرو
بهر دم کز شراب ناب میزدرخش رنگی دگر بر آب میزد
چنین زیبا نگاری دل ستانیبه رعنائی و خوبی داستانی
گهی بر یاد گل می نوش میکردگهی آواز بلبل گوش میکرد
نسیم نوبهار و نکهت گلنوای قمری و گلبانگ بلبل
دل غنچه چو طبع تنگدستانشده نرگس چو چشم نیم‌مستان
چکاوک بیقراری پیشه کردهچو من فریاد و زاری پیشه کرده
چو گبران لاله در آتش فشانیمقرر بر عنادل زنده خوانی
برید سبز پوشان گشته بلبلز جوش گل خروشان گشته بلبل
ز هر مستی سرود آغاز کردهبهر برگی نوائی ساز کرده
دمادم نالهٔ دلسوز میکردنوا در پردهٔ نوروز میکرد
به آواز بلند از شاخ شمشادسحرگاه این ندا در باغ دردار
بیاور ساقیا می در ده امروزکه بختم فرخ است و روز پیروز
از این خوشتر سر و کاری که داردچنین باغی چنین یاری که دارد
زهی موسم زهی جنت زهی حوراز این مجلس خدایا چشم بد دور
بده ساغر که یاران می‌پرستندز بوی جرعه گلها نیم مستند
مباش ار عاقلی یک لحظه هشیارکه هشیاری فلاکت آورد بار
مخور غم تا به شادی میتوان خوردغم دور فلک تا کی توان خورد
غم بیهوده پایانی نداردبغیر از باده درمانی ندارد
در این ده روز عمر سست بنیادمیاور تا توان جز خرمی یاد