غزل شمارهٔ ۶۶
جوق قلندرانیم در ما ریا نباشدتزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد
در هیچ ملک با ما کس دوستی نورزددر هیچ شهر ما را کس آشنا نباشد
گر نام ما ندانند بگذار تا ندانندور هیچمان نباشد بگذار تا نباشد
شوریدگان ما را در بند زر نبینیدیوانگان ما را باغ و سرا نباشد
در لنگری که مائیم اندوه کس نبینددر تکیهای که مائیم غیر از صفا نباشد
از محتسب نترسیم وز شحنه غم نداریمتسلیم گشتگان را بیم از بلا نباشد
با خار خوش برآئیم گر گل به دست نایدبر خاک ره نشینیم گر بوریا نباشد
هرکس به هر گروهی دارد امید چیزیما را امیدگاهی، غیر از خدا نباشد
همچون عبید ما را دریوزه عار نایددر مذهب قلندر عارف گدا نباشد