گنج

غزل شمارهٔ ۵۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اببرد۷ بیت
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببردچشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روی خوب و خجل کرد ماه رابگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج کرد دین و دل از دست عاشقانسلطان نگر که مایهٔ مشتی گدا ببرد
جان و دلی که بود مرا چون به پیش اوقدری نداشت هیچ ندانم چرا ببرد
میداد عقل دردسری پیش از این کنونعشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
سودای زلف او همه کس می‌پزد ولیاین دولت از میانه نسیم صبا ببرد
گفتیم حال عجز عبید از برای اونگرفت هیچ در وی و باد هوا ببرد