غزل شمارهٔ ۳۹
دوش اشکم سر به جیحون میکشیددل بدان زلفین شبگون میکشید
ناتوان شخص ضعیفم هر زماناشکریزان ناله را چون میکشید
گاه اشکش سوی صحرا میدواندگاه آهش سوی گردون میکشید
ناگهان خیل خیالش بر سرملشکر از بهر شبیخون میکشید
دید آن چشم بلابین دمبهدمتا گریبان جامه در خون میکشید
آستین بر زد خیالش تا به روزرخت از آن دریا به هامون میکشید
غمزهاش تیری که میزد بر عبیدلعل او پیکانش بیرون میکشید