غزل شمارهٔ ۲
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفابیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطی داردغبار چیست دگر باره در میانهٔ ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاهو گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا
کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسدکه عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما
ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیستکه زنگیان سیاهش نمیکنند رها
دلم ز جعد تو سودائی و پریشانستبلی همیشه پریشانی آورد سودا
عبید وصف دهان و لب تو میگویدببین که فکر چه باریک و نازکست او را