غزل شمارهٔ ۱۶
ترک سرمستم که ساغر میگرفتعالمی در شور و در شر میگرفت
عکس خورشید جمالش در جهانشعله میزد هفت کشور میگرفت
چون صبا بر چین زلفش میگذشتبوستان در مشک و عنبر میگرفت
هر دمی از آه دودآسای منآتشی در عود و مجمر میگرفت
بوسهای زو دل طلب میکرد لیکاین سخن با او کجا در میگرفت
قصهٔ دردش عبید از سوز دلهر زمان میگفت و از سر میگرفت