شمارهٔ ۷۵
آن که گوش چرخ را مالیده فریاد من استآنچه میپیچد عنان سیل بنیاد من است
خار صحرای تو چون مژگان لیلی دل رباستهر که مجنون تو میگردد پریزاد من است
صید آنکس میشوم کز هر دو عالم فارغ استهر که دام خویش را برچیده صیاد من است
بیستون چرخ را شیرین ز جا برداشتنیک فن از پرکاری بازوی فرهاد من است
ناخن رشک از دم شمشیر میگردد خراجهر که گردد کشتهی تیغ تو جلاد من است
بس که از نقش خیالم لوح دلها ساده استآنچه تصویر فراموشی بود یاد من است
هر که از خود دور و با حق آشنا سازد مرانورس از امداد خود در فکر ارشاد من است