گنج

شمارهٔ ۷۲

۱۰ بیت
مست خوابم را کند مژگان گشایی آفتابگرم دارد با سر من آشنایی آفتاب
چهره‌ی زرین روشندل کم از اکسیر نیستسنگ سازد لعل با رنگ طلایی آفتاب
گر کشد جام صبوحی ماه من یک صبحدمتوبه خواهد کرد رسم خود نمایی آفتاب
عکس خون‌آلود مژگانم نماید بی رخشپنجه را چون از شفق سازد حنایی آفتاب
خرقه‌پوش از شرم هر دم پیش آن سلطان حسنپنجه می‌سازد علم بهر گدایی آفتاب
چون مه من از خطا پهلو به هر خس می‌دهدسخت می‌ماند به آن ترک خُتایی آفتاب
آسمان زخم ملایم طینتان را مرهم استبر شکست موم باشد مومیایی آفتاب
نیست مقدورش که اصلاحی کند دم سرد راگرچه در گرمی ندارد نارسایی آفتاب
ذرّه از کوچک دلی رقص روانی سر کندهر کجا چیند بساط کبریایی آفتاب
با مه محبوب نورس لاف هم چشمی زندمی‌کند بسیار کافر ماجرایی آفتاب