شمارهٔ ۶۴
با تمنّای دلت مطلب نگردد آشنالب تو را شبها چو با یارب نگردد آشنا
گرم آن قنّاد شکّر لب نگردد آشناروز اگر تابد چو مهرم شب نگردد آشنا
گر سر دل بند سازد حلقهی زنجیر زلفگردنم را طوق آن غبغب نگردد آشنا
خاک دام الفت حسن است با ترکیب مابی تعشُّق روح با قالب نگردد آشنا
زهر میبارد چو افعی از نگاه مدّعیبا رگ جان نیش این عقرب نگردد آشنا
خال کنج لب منجّم زاده برق طاقت استطالع از رجعت به این کوکب نگردد آشنا
در قلم پیچند اجزای وجودش همچو لوحهیچ طفل ساده با مکتب نگردد آشنا
چوب دار عزل چون نصب از برایش میکنندحقشناس عقل با منصب نگردد آشنا
اختلاط شبنم و گل نیست نورس پایداربا سبک روحان تُنُک مشرب نگردد آشنا
بر کمر زّنار میبندد چو تیغ از موج خونبتپرست جاه با مکتب نگردد آشنا
بس که شد زیر و زبر بنیاد آمیزش ز خلقاز پی یک حرف لب با لب نگردد آشنا