شمارهٔ ۶۲
زه ناز است کمان گوشهی ابروی تو راشبنم از خندهی صبح است گل روی تو را
اشک ما خاکنشینی است سرکوی تو رابحر از چشم تر ماست برِ روی تو را
گرد شبنم زده تا شرم گل روی تو رامردمک گشت عرق چین سر هر موی تو را
کرد تسخیر به افسون چو پریزاد سخنسوسن خامهی من نرگس جادوی تو را
گر لبت کمسخن افتاده به تقریر حیاروی حرف است به دل چشم سخنگوی تو را
در دلم عشق تو شد شوخ تر از نکهت مشکنتوان داشت در این غنچه نهان بوی تو را
بس که چون مدّ نگاه تو رسا افتاده استمژهها شانه کشد طرهی گیسوی تو را
پا در آهن دلم از کاکل زرّین تو مانددام در کوچه زنجیر بود موی تو را
کردهام سحر مبینی که به یک چشم زدنرام چون سرمه نمودم رَم آهوی تو را
حسن در پیرهن عشق خریدار تو شدیوسف مصر کشد ماه ترازوی تو را
گرم با نورس اگر بر نخوری دم نزنمخس بر آتش نَنَهم یافتهام خوی تو را