شمارهٔ ۴۸
از آن موی و میان بستم کمر افکار عالی رارسانیدم به معراج ادا نازک خیالی را
چو خط از خال سر زد شمع داغش سوختشود روشن چراغ روز هندوی حوالی را
نیاید بی تو کیفیت به خواب ساغر نرگسکجا بر سرکشم در باغ جام خشک و خالی را
به از زلف است دل را خانههای حلقهی کاکلهوا بهتر بود اکثر عمارات شمالی را
چو باران سرشک از رشحهی خود داده دل هر دمبه هند زلف او عرض هوای بر شگالی را
من از هر مصرع قدّت به هر برخورد میخوانمنبینی عاشق از برخوانده است اشعار عالی را
رشح میل چشم نرگس این باغ میگرددبه شبنم رو مده گلهای تصویر نهالی را
نگاه چشم میگون تو دل در نشأه میپیچدپیاپی ده به من جام شراب پرتکالی را
نگارش داده از لطفت بدن در پای کوبیهانگار پای او تعبیر خواب نقش قالی را
مطیع امر نازِ توست هر جزیی ز اجزایمرعیت میکشد در هر ولایت حکم والی را
مرا چون خردهی گل جزء جزء از هم جدا گرددچو میآرم به یاد خویش فصل خردسالی را
گهر سفتن به معنی نیست کار هر تُنُکفهمیکه مشقت نیست حدّ درک نورس این لئالی را