گنج

شمارهٔ ۴۷۸

۱۱ بیت
ز چشم شب به یادش کی عنان تاب است بیداریجواهر سرمه در شبهای مهتاب است بیداری
نشد مژگان به مژگان شب ز اشکم آشنا گرددبه بحر چشم تر در قید گرداب است بیداری
زند موج محیط فیض شب ها اشک می گونمز کیفیت به چشم عالم آب است بیداری
ز آگاهی توند عینکت جام جهان باشدبر این آیینه ی مینا چو سیماب است بیداری
دل شبها چو دریا بار فیضش موج زن گرددبه صید ماهی هر کام قُلُّب است بیداری
چرا اندوه را از شادمانی فرق نگذاریکه غفلت شام غم صبح جهان تاب است بیداری
دل از کیفیت چشمش کجا هشیار می گرددکه از یاد لب او در شکر خواب است بیداری
ز بیداری کند پیوند با خورشید چون شبنمبه برگ راه توفیق تو اسباب است بیداری
ز بس در عین غفلت قلب هر مغشوش را دیدمتوانم گفت چون اکسیر نایاب است بیداری
چو گوهر شد سرشکم شبچراغ از فیض آگاهینباشد چون حضوری کرم شب تاب است بیداری
زغفلت نشاه اش در خواب کی نورس کسی بیندکه شبها جام مطلب را می ناب است بیداری