شمارهٔ ۴۳۲
به هند می بردم بازی زمانه ی ایرانکه فیل بند مرا کرده شاخ شانه ی ایران
سواد مردمی از هند روشن است نظر رارمیده همچو نگاهم ز چشمخانه ی ایران
ز چار باغ به طاووس خانه بال گشایممرا است رغبت پرواز ز آشیانه ی ایران
چو طایرم قفس آموز آدمیت اصلی استبهشت دام تمنای آب و دانه ی ایران
به جنگ بسته سماجت چو کشتی هم چون دفتر است دامن عیش من از ترانه ی ایران
چرا به هند که نزدیکتر بود نروم منبود زیاده ز فرسنگ ره بهانه ی ایران
ز هند برگ و نوایی به چنگ دبدبه آرمکه بانگ نوحه کند طبل شادیانه ی ایران
چو داغ غنچه ی خشخاش خون حوصله در دلبه جوش نشاه ی هند است در میانه ی ایران
چو قصه خوان من ارباب دولتش ز خلاف اندبه خواب هند مرا می برد فسانه ی ایران
ز هجر چاشنی ذوق وصل می شود افزونبه هند می کشدم عشق غایبانه ی ایران
به گرم خانه ی هندوستان برهنه روانمنماند آب مروت چو در خرانه ی ایران
کسی که عالم معنی شود مسخر طبعششود چو نورس صاحب سخن یگانه ی ایران