شمارهٔ ۴۳۱
چون نهال شمع در زرین بهار سوختنسوزد آتش بر سرم از خار خار سوختن
در هوای شمع بالایی ز سوز دل مرابود شبهای جدایی روزگار سوختن
در دل خارا مگر آتش حصاری گشته استچشم داغم شد سفید از انتظار سوختن
آتشین پیمانه های داغ بر سر می کشمچون مرا افسرده می سازد خمار سوختن
بی تو ای آب حیات از آتش دل چو سپندداده ام در بزم بی تابی قرار سوختن
سبحه ساز از اشک شبها شمع بالین می کندبا دل پر داغ من ضبط شمار سوختن
گر زمن خاکستری بر جا نماند دور نیستجوهر آیینه ام گردد غبار سوختن
شعله ی حسنی چنین آتش به جانها می زندهمچو شمعم نیست در کف اختیار سوختن
ز آتش عشق تو ای رنگین بهار آرزولاله ی داغی است بر سر یادگار سوختن
شمع جولانی دلیل راه خود می خواستمنورس امشب چون غریبم در دیار سوختن