گنج

شمارهٔ ۴۲۹

۱۱ بیت
بر ابلق زمانه نظر را سوار کنجام جهان نما نگه اعتبار کن
خواهد دلت اگر گهر شب چراغ رادریا فروش دیده ی شب زنده دار کن
از بس که غافلی تو ندانی چه می کشیاندیشه از ترازوی لیل و نهار کن
تا از دل تو موج زند زنده رود فیضمژگان ز سیل گر چه چو دریا کنار کن
چون آسیا ز دایره بیرون منه قدمبا چرخ هم ز راه مدارا مدار کن
داری به دست حلقه ی دانی ز چشم بازصیدی در این شکارگهِ اعتبار کن
آرام را حرام به خود کن چو آفتابممنون چرخ تا نشوی فکر کار کن
تا آسمان چو شعله کشید آتش فسادای فتنه خاک بر سر این روزگار کن
داری ز خلق رخنه ی خاطر چرا چراای مشتِ گل تو رخنه ی ملک استوار کن
خود را چرا چو سکه زر قلب کرده ایبرقلب خضم زن جگری آشکار کن
نورس تمیز نیک و بد خلق چون کنیخود را میانه ی بد و نیک اختیار کن