گنج

شمارهٔ ۳۵۶

۱۹ بیت
ز آب رو تا دیده و دل را توانگر ساختمپای تخت از افسر شاهی چو گوهر ساختم
تا سبک روحی سپارم شد چو نور آفتاببا علم افراشتم عالم مسخر ساختم
چیده ام دامان همت از بساط هر دو کونبهر پرواز این دو عالم را دو شهپر ساختم
گل کند هر دم شکست شاخ از من چون نباتقند خود را در نظر ها تا مکرر ساختم
باعث قطع تعلق گشت اسبابش مراعاقبت از حلقه ی زنجیر خنجر ساختم
آنقدر ها چیدم از دل دستگاه اشک و آهتا ز دود آه چرخ از اشک اختر ساختم
در نظر بازی ز روی گرم چون هندوی خالمردمک بر آتش لعلش سمندر ساختم
آفتابم در نفس چون صبح صورت بسته استدر دمی آیینه من هم چون سکندر ساختم
سیر چشمی شد نصیب از نعمت الوان مراهمچو مژگان قالب از خون جگر تر ساختم
در دل دریا مرا گرداب شد باد مرادکشتی دل را چو از تسلیم لنگر ساختم
جان پر اندوه در راه رضا کردم نثاربار خود را پاره ای اینجا سبک تر ساختم
همچو مسواک از تف دل بسکه باشد خاک چاکشانه از لب بهر زلف موج کوثر ساختم
خاک در چشمم اگر دارم نظر بر مشت خاکمن کز اکسیر قناعت خاک را زر ساختم
می کشیدم باد خفت در ترازوی نظربا پرکاهی اگر خود را برابر ساختم
آنقدر آتش علم زد از دل سوزان مراتا لبالب از شرار این هفت مجمر ساختم
نامه ای از پیچ وتاب درد دل کردم رقمبال را دام و بالی بر کبوتر ساختم
محو خط و خال جانان شد دل صد پاره اماین مشبک حقه را لبریز عنبر ساختم
در دل از بالای اورنگ قیامت ریختممشت خاک خویش را صحرای محشر ساختم
لازم جوهر بود بی پرده نورس پیچ و تابپیچ و تاب خویش را برهان جوهرساختم