گنج

شمارهٔ ۳۳۷

۱۴ بیت
نقش کونین است در آیینه ی زانوی عشقنه فلک تصویر چینی باشد از ابروی عشق
ز آتش این کاروان باشد شراری آفتابخیمه ی زنگاری چرخ است از اردوی عشق
گرچه مد ابروان طغراست بر منشور حسنهست میل سرمه اش از نرگس جادوی عشق
نوک خار از جلوه اش منقار بلبل می شودهر کجا چون رنگ گل بی پرده گردد بوی عشق
نیست منظور حقیقت نقش دیوار مجازخط کشد بر طرح خط و خال کلک موی عشق
همچون نقش بیستون گردد مطاف عالمیسنگ اگر آرد به صورت روی دل را سوی عشق
شاهدی در آستین از وحشت خوبان مرا استحسن کی باشد حریف قوت بازوی عشق
قشریان خام باشند از وصالش بی نصیبکاتشین دیوار آید در نظر مینوی عشق
گرچه در صورت بود آتش به معنی گلشن استمشرب گلزار ابراهیم دارد خوی عشق
صبح عید از مجمر بزمش کف خاکستر استنافه ی ناف شب قدر است از آهوی عشق
از گدای عشق شاهان طالب همت شوندپادشاهانند محتاج گدای کوی عشق
چون نپیچد نه فلک را در سویدای دلممی کشد کوهی به مویی مورم از نیروی عشق
تا که را لطف نمایانش کند مالک رقابشاهی کونین باشد کمترین جادوی عشق
قطره نورس کی تواند چهره با دریا شودکی کشد کلک خیال ساده نقش روی عشق