گنج

شمارهٔ ۳۲۸

۸ بیت
از اشک و آه شرح دهد داستان شمعجز دل کسی نساخته حرف از زبان شمع
پروانه های سوختن انسا نموده اندسرکرده اند تا قلم امتحان شمع
تا دیده آب و آتشم از سر گذشته اندافتاده است شعله ی اشکم به جان شمع
گل می کند شکفتگی ما ز سوختندر پرده ی همند بهار و خزان شمع
شب گرم قطره می شود از آه آتشیناشکم که رفته است عنان بر عنان شمع
سر راز رمح آه نمی دزد و آسمانهرگز کسی ندیده سری بر سنان شمع
سر رشته ای ز نور خداوند در کفشتا از گداز، آب نشد استخوان شمع
نورس که دل ندهد به لب لعل آتشیندر ماهتاب شعله فرو شد کتان شمع