گنج

شمارهٔ ۳۰۶

۸ بیت
سنگلاخی بریده ام که مپرسبه دلی آرمیده ام که مپرس
از تعین زجلوه اش چندانچیده بر خویش دیده ام که مپرس
چشم زخمی به مشربم نرسدزهر چشمی چشیده ام که مپرس
محو یک جلوه همچو نقش قدمبه رهی واکشیده ام که مپرس
همچو آب گهر زتمکینشبه قراری طپیده ام که مپرس
کرده یادش زخود فراموشمبه وصالی رسیده ام که مپرس
چون سلامت ز دام صحبت خلقآنقدرها رمیده ام که مپرس
نورس از راه حافظ شیرازبه مقامی رسیده ام که مپرس