شمارهٔ ۲۶۰
تا مصور طره ی آن ترک یغمایی کشداول از سر پنجه ی اندیشه گیرایی کشد
دست و پا آسودگان خاک هم گم می کنندبر زمین چون دامن زلف چلیپا می کشد
صبح و خورشید و شفق یک جا مصور می شوندچون بلورین ساغر می ماه تر سایی کشد
سایه ی سروش ریاضی را که بردارد زخاکریشه ی خار از زمین گردن به رعنایی کشد
با سبک روحی مجرد از علایق هر که شدهمچو عیسی مهد خود بر چرخ مینایی کشد
می پرستان راست کیل جرم پیما جام میغافل آخر تا چها از باده پیمایی کشد
هر که سازد با تکبر جمع مکر و حیله راهمچو ابلیس آخر کارش به رسوایی کشد
هر که پوشد چشم بینش را زحسن مردمیمیل مژگانش قلم بر خط مینایی کشد
نورس از پیرایه ی تشریف فطرت در لباسکی ز استغنای دونان ناز دارایی کشد