گنج

شمارهٔ ۲۲۸

۱۱ بیت
بوسه ز لعل او جدا می شود و نمی شودجان به لب من آشنا می شود و نمی شود
آب بقا ز غنچه اش می چکد و نمی چکدنکهت گل زگل جدا می شود و نمی شود
دیده ی دل محیط حسن از ره غور هست ونیستآیینه ام خدا نما می شود و نمی شود
حیرت چشم سالکان رهبر و رهزن دلندراه تو محو نقش پا می شود و نمی شود
طرح مکیدنم لبش می کشد و نمی کشدخانه ی آرزو بنا می شود و نمی شود
خط نگاه آن پری توام لطف و سرکشینقش نگین خط ما می شود و نمی شود
شورش بحر موج را مرهم زخم هست و نیستدرد مرا غمش دوا می شود و نمی شود
عقده ی قطره ی بستگی واکند و نمی کندناخن غم گره گشا می شود و نمی شود
دل به طپیدن از برم می جهد و نمی جهدطایرم از قفس رها می شود و نمی شود
تن به هلاک می دهد در طلب و نمی دهدسیر ز جان خود گدا می شود و نمی شود
گر چه دهد دل آن نگه دلبری اش به جا بودنورس ما ز دل جدا می شود و نمی شود