گنج

شمارهٔ ۱۷۹

۲۴ بیت
دلم آسوده در آن زلف معنبر باشدپنبه ی داغ من از دامن محشر باشد
دل چو در آتش سودای تو مجمر باشدآه چون سنبل خط تو معطر باشد
تا عرق ناظر آن چهره ی انور باشدآب در دیده ی سیرابی گوهر باشد
نه همین لعل لبت روح مصور باشدجنت روی تو را چشمه کوثر باشد
کودک جان و گهی شوخی نشتر باشدشیوه های نگهت غیر مکرر باشد
عقده های دل از آن طره ی خودسر باشدنامه ی من گره بال کبوتر باشد
بحر حسن تو زند موج مرا در دل تنگاین محیطی است که در قطره شناور باشد
گرم دلجویی ما در خم زلف است رخشهمچو احمد که شفاعتگر محشر باشد
بر زمینی که فتد سایه ام از یاد رختهر کف خاک صنم خانه ی آذر باشد
به خطا می زند از طره ی مشکین تو دماین خیالات کج از خامی عنبر باشد
عقده ها در دل تاک است از این نشاه پاکمستی چشم تو از باده ی دیگر باشد
در نا سفته ی دندان ز لبت نیست عیانغنچه لعل تو را شبنم گوهر باشد
روشن آیینه ی معنی شود از لفظ متینصدف این گهر از سد سکندر باشد
هست بی پرده هنرور ز هنر در زندانتیغ در حبس نیام از ره جوهر باشد
از کمانی که بود حلقه توانی پی بردآنچه هم حلقهو هم خانه و هم در باشد
نیست آلوده پذیرای سخن های لطیفمخزن دُر صدف از پاکی گوهر باشد
شیر مه زهر نحوست نبرد از عقربنیک شوم است بر آن کس که بداختر باشد
حُسن ابکار معانی بود از عصمت لفظدلبری فرع پذیرایی منظر باشد
یوسف از فتنه ی اخوان چه کشاکش که ندیدنیست آسودگی آن را که برادر باشد
صبح صادق نکشد منت نور از انجمراست گفتار چه محتاج به محضر باشد
لرزه چون موج هوا در تن عام اندازدیک نفس زاهد اگر بر سر منبر باشد
سنبل باغ سیه روز پریشانی هاستچهره افروختگی همچو گل از زر باشد
تلخ و خونخوار و بر آشفته و شورانگیز استبحر مشرب بود آنکس که توانگر باشد
محو در جلوه خورشید شود نور سهاکیت نورس به تو امروز برابر باشد