شمارهٔ ۱۳۳
دگر نقاب تو را از رُخَش زمان جدایی استخطش چو خامهی نقاش گرم چهرهگشایی است
تو هم سفینهی مایی به این شمایل موزونرخ انوری و نگه وحشی و لب تو شفایی است
به هیچوجه نبینی تو روی دل ز نکویانچنین که آینهات زنگ بند هرزه درآیی است
نشان دهد به حقیقت ز طبع نازک عاشقچو نامهای خط او را ورق حریر ختایی است
چو آفتاب در احسان به جیب او ید و بیضاستگَزَند سُفله چو چرخ از کمال بی سر و پایی است
چو هیچ وجه جمیلی به منع عشق نداریبگو چه عربده واعظ تو را به کار خدایی است
مقدمات سؤال و جواب خاتمه دارددکان وعظ که دیباچهی کتاب گدایی است
گذاشتند به قصد قطار بر سر منبرعمامه بیضهی اسلام زاهدان ریایی است
نوای تازهی نورس شکفتِ غنچه دلهاکه همچو مرغ چمن در مقام نغمه سرایی است