گنج

۲۴

۵۵ بیت
ز سهمش می طپد افزون ز بسملفلک در سینه ی ایجاد چون دل
سنانش عقده از دل می گشایدخدنگش نکهت از گل می رباد
عیان از صفحه ی تیغش چو جوهرسواد سرنوشت هفت کشور
ز نوک نیزه خطی به اقبالرباید از رخ مه نقطه ی خال
خدنگش چون خرد کشاف راز استسنانش چرخ را محو طراز است
کند عزمش چو خورشید جهانگیربه یک نظاره هفت اقلیم تسخیر
فلک گردی ز جولان سمندشدو عالم صید فتراک کمندش
مربی ملک را چون آفتاب استچو حکم ایزدی مالک رقاب است
به فرقش افسر از فر الهیبه او نازان شکوه پادشاهی
به درگاهش که صبح آنجا است فراشسپهر از مهر تابان یک قزلباش
به هر اسلوب چون دانش سگال استدر انشای تصرف بی همال است
به جاه این خدیو عدل گسترکه باشد از شهان ملک پرور
ز رفعت مسندش بالای ماه استسپهرش آستان بارگاه است
سران در گهش کشور شکارندغلامانش فریدون اقتدارند
خزاین بی شمار از گنج داردزمین از بار گنجش رنج دارد
زشاهان کرده نقد صبر غارتز زیب و زینت و باغ و عمارت
که دارد از شهنشاهان عالمچنین گلزار و قصر خلد توام
خصوص این آسمان پیرایه تالاربه طرف زنده رود کوثر آثار
ز برق شمه ی این عرش منظربود در تاب چرخ هفت پیکر
سبق از وی خورنق یاد داردسعادت را اساس آباد دارد
ز هر آیینه بر اطراف منظرقصور و خلد را معنی مصور
سعادت منظر از اقبال مسعودبود باغ نظر فردوس موعود
گلشن زرین و رق چون چتر کاوسهوایش زرنشان چون بال طاووس
ز شان رونق و پیرایه هر دمعماراتش ارم را می دهد رم
به حکم این شهنشاه جهانگیرپل باغ نظر چون یافت تعمیر
به صدر آن پل از راه تکلفشه دین کرد مهتابی تصرف
چه مهتابی بیاض چهره ی حوراز او روشن سواد قبه ی نور
به نان پل مه مهتابی است همدوشکشیده کهکشان مه را در آغوش
از او روشن به رنگ طور موسیگل مهتابی شمع تجلی
در آن مهتابی به رنگ طور موسیگل مهتابی شمع تجلی
به عشرت شد در آنجا مهد گسترچو در بیت اشرف خورشید انور
به چشم چشمه چون پل جلوه آراستبه حسن خویش حیران تماشا است
پلی در موج خیز نور منظورچو سرلوح از فراز سوره ی نور
به پل شد بسته سدی همچو کوهیپی دریاچه ی قلزم شکوهی
ز عکس مهوشان چون روضه ی حورمگو دریاچه رشک لجه ی نور
زشان این سلیمان مویدز خجلت آب شد سرح ممدد
قماش موج او چون زلف لیلیحبابش مهد بلقیس از تجلی
چو موجش منظر از افلاک سازدکواکب را گریبان چاک سازد
ز موجش رشته ی جان کرده امیدبه آبش روی خود را شسته خورشید
در این دریاچه شب های چراغانمحیط نور دارد جوش طوفان
چو عکس شعله را موجش محل شدطلای نور بر سیماب حل شد
ز زرین موجه ی این لجه ی نورفلک ها زر نشان شعله ی طور
در آبش چون شفق دفتر گشایدرگ یاقوت هر موجی نماید
در این دریاچه از بالای تمثالنشسته آسمان را نقش اقبال
زفیض این همایون بحر اخضرفلک را پای بوس شه میسر
به ماهی حکم شه جاری است تامابه شاهنشاه باد ارزانی این جاه
ندیده است و نه بیند چرخ در خوابچنین مهتابی و تالار و تالاب
بود تاریخ این فرخنده آثاربهین مهتابی شاه جهاندار (۱۰۹۵)
الهی تا ز مه شبهای دیجوربود مهتابی هر برج را نور
منور دهر از این صاحب قران بادفلک محکوم این گیتی ستان باد
سمند آرزو در زیر زینشسواد هند و چین نقش نگینش
مگر این نایب شاه ولایتبه نورس بیند از عین عنایت
به تعمیر دلش همت گماردبر آرد هر تمنایی که دارد
به چندین راه و تقریب مبارکجدا از خاک پایت مانده تارک
فزون از حد و بیرون از چه و چندبه پابوست چو جانم آرزمند