گنج

۱۸.لغز(معما)

۹ بیت
صبح و خورشید و شفق بی پرده در ایام عیددیده ام یک جا مصور چون رخ مه طلعتان
نامه ی سربسته ای از خامه ی انشای صنعغنچه ی نشکفته ای از نوبهار کن فکان
دانه وضع اما بود صیاد مرغان بهشتبشکند گاه شکست این دانه شرم گلرخان
آفتابش در سپهر طالع خود بی طلوعشعله اش در پرده ی فانوس بزم آرای جان
هم صدف هم گوهر و هم بحر و هم کشتی به شکلخرده بین را هیاتش هم اختر و هم آسمان
همچو چشم اما بیاض او محیط مردمکهمچو مشت از جنگویی بر دهان حکمش روان
حقه ی لبریز سیماب و طلای مغربیغرق خون همچون دل عشاق در دست بتان
غنچه ی نرگس به صورت بکر در چادر به شکلهمچو پستان در بغل طفلان به آن بازی کنان
می گذارد بیضه هر کس حل کند این نکته راگر نباشد این چنین بستان ز نورس ترجمان