گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح پادشاه

۸۹ بیت
در این باغ آن بلبل آیین فغانمکه چون غنچه زد جوش گل آشیانم
گل عارض حور نقشی زکلکمبساط ارم طرحی از بوستانم
تجلی فروز است شمع ضمیرمکشد شعله ی طور سر از دخانم
مجرد چو اندیشه ی عرش سیرممقدس چو تسبیح رو حانیانم
محیط صفا موجی از آبرویمبهار وفا نقشی از گلستانم
به نوری است تابنده شمع شعورمکه پروانه شد روح اشراقیانم
فروغ معانی و نور حقایقچو آب گهر تابد از مغز جانم
الهی است مشایی از فیض نطقمکه قانون اشراق دارد بیانم
به خورشید خندد هلال بنانشعطارد کند خامه گر استخوانم
چو خاموش کردم ز نور معانیبود داغ خورشید مهر دهانم
به طور سخنم گر ندیدی کلیمیببین بی سخن در تکلم زبانم
خطوط شعاعی است مژگان اعمیچو روشن شود چشم حرف از بیانم
بلاغت شمیمی ز گلزار فکرمفصاحت نسیمی است از بوستانم
از آن عطر معنی است در هر دماغمکه چون غنچه دل شد یکی با زبانم
ورق گشت فردوسی از فیض نظممبنان انوری شد ز کلک بیانم
به توضیح الفاظ و تصویر معنیعجب سحر پرواز معجز بیانم
چو الطاف معشوقی از لطف انشاتسلی ده خاطر عاشقانم
ز نظم جهانگیر و اقبال فطرتبه تسخیر آفاق صاحبقرانم
به طرح غزل عقل دیوانه گرددز سحر حلال پریزادگانم
نی خامه فواره ی نورگرددز مهتاب فیض هلال بنانم
فکندم چو زورق به بحر تفکرببین بال جبریل را بادبانم
به حسن خط آرایش روزگارمبه اندیشه معمار کون و مکانم
ز پیرایه ی صورت خط چه گویمکه بتخانه ی چین بود قطعه دانم
نجابت فروغی است از شمع ذاتماصالت حریمی است از خاندانم
در اقلیم اندیشه مالک رقابمبه شمشیر تدبیرگیتی ستانم
نهان گنج اقبال در آستینمعیان جبهه ی صدر از آستانم
زمین گیرم اما چو اندیشه ی دلبودابلق چرخ در زیر رانم
ببین نورس نخل باغ وجودمشرفنامه ی منشی کن فکانم
فریدون نشانم به تسخیر گیتیبه کف خامه چون اختر کاویانم
چو رستم به آوردگاه معانیببین در بر لفظ ببر بیانم
به فر فریدونی امروز حاسدچو ضحاک باشد ز زندانیانم
چو انفاس عیسی در احیا موتیدماوند را زنده دارد نشانم
سخن گسترانند در عرض خجلتز پیشینیان تا به آیندگانم
سخن شاهد حال بر مدعایمقبول است برهان نطق و بیانم
که راهست یارای هم چشمی منکه در چشم احول وحید زمانم
همین نیست آثار صوری کمالمبه ناموس مانوس پیغمبرانم
به خونگرمی از مهر خورشید فیضمچو شمع تجلی ز روشندلانم
به اقبال همت کز او خار و خارارساند زری واهب امتنانم
کند زر نشان دامن خاکیان راچو خورشید سر پنجه ی زر فشانم
ز فرط غلویم به کیش مروتکه بی شبهه و ریب مغفور از آنم
اگر دامنی رارسد نوک خاریخلش دارد آن خار در جیب جانم
زشرح غنای طبیعت چه گویمکه از سیر چشمان این سبز خوانم
به خصم است بی پرده روی خطابمبود شسته از لوث غیبت زبانم
چو خورشید درعرصه گاه شجاعتکند جرات ایجاد تیغ و سنانم
جگر گوشه ی نیش افعی است کلکمعروق هنر بربست زه بر کمانم
به ظاهر نبینی چنین خاکسارمکه در هر مصافی جهان پهلوانم
قوی تر زبازوی مریخ چنگمز خورشید کشور ستان تر سنانم
موید به روح القدس چون نباشمکه لشکر کش از خیل کروبیانم
بود زیر زین ابلق روزگارمبه کف باشد از دور گیتی عنانم
هم از کوی خورشید زرین قطاسمهم از اطلس چرخ برگ توانم
چو شد مسند همت آرامگاهمبود مهد افلاک تخت روانم
به حدی بود حدت فهم و حدسمکه درعرض اسرار افلاکیانم
زمن گل کند حسن یکتایی حقکه در حق شناشی وحید زمانم
بدان بی سبب شهره ی روزگارمکه آرایش دور آخر زمانم
کند خصم اثبات جهل از حماقتکه گوید به نقص تو همداستانم
چنان خاص در عالم اعتبارمکه مستغنی از حرمت عامیانم
بزرگان و خردان ثناگسترمنهم از دین و دانش هم از قدر و شانم
کمالم چرا داغ نقصان نسوزدکه درعهد تقصیر این ناقصانم
مدان از ره عجز اگر خاکسارمبه زور خود افتاده از همگنانم
حصاری چو آب گهر از قبولمز جوهر بود خار در جیب جانم
فروزندگی سوخت چون شمع بزممزبان آوری مهر زد بر دهانم
چو گل زخم ناسوری از آب و رنگمچو آیینه در زنگ این زنگیانم
اگر باشد انصاف و چشم تمیزیسزاوار تعظیم شاهنشهانم
چو سود از توانایی است دست فکرمکه در کار خود عاجز و ناتوانم
بود طالع چشمم از مردمی هانبینم خود و کار بین جهانم
چو ذالنون شدم طعمه ی نون نقصانچو دونان نخواهند بر کف دونانم
ز بس کرده ام خو به بی نافی اکنوننه از آدمی بلکه از قدسیانم
از این نام خشکم خراشیده شد دلبه وضع نگین گر زنام آورانم
هنوز است تیغ هنر در نیاممهنوز است گنجینه در خاکدانم
همین است معراج فخریه ی منکه خاک کف پای افتاد گانم
غرض های چندی است منظور خاطراز این خودستایی که بیزار از آنم
چه حاجت به فخریه دارد قبولمکه خود قابلیت بود ترجمانم
به این مایه آزادگی در حقیقتغلام شهنشاه گیتی ستانم
سلیمان دوران جهانبان اعظمکه از لطف او جسم شد رشک جانم
فلک رتبه ای کز زمین بوس قدرشبرد سجده بر خاک راه آسمانم
سپهر اعتلایی که در سایه ی اوبود فرق همسایه ی فرقدانم
فلک بارگاهی که فراش راهشکند اطلس چرخ را سایبانم
سخا گستری کز محیط نوالشبه دامن بود حاصل بحر و کانم
ز همت پناهان چو گویم حدیثینیاید به جز نام او بر زبانم
نمودم چو مسئولش از ثانی اونداداز ازل عقل اول نشانم
چو آمد به یاد من انصاف و دادشفراموش شد عدل نوشیروانم
شود سایه ام گل فروز تجلیچو شمع ضمیرش فروزد روانم
مگر موج زد قلزم نور فیضشکه خورشید باراست ابر بیانم
مگر خواست تعمیر ویرانه ی دلکه بالیده تا آسمان آستانم
زهی کامیبابی که دور از جنابتچو نی محشر ناله شد استخوانم
مباهی به مهر تو چون آفتابماگر دشمنی کرده هفت آسمانم
شرارم زند خنده پر شور طوفانچو حفظ تو باشد حصار امانم
فزون از قیاس است نورس چو وصفشبه عرض دعا شد مهیا زبانم
زبانم دهد تا نشان از تکلمز مدح تو لبریز بادا دهانم