گنج

شمارهٔ ۱۰ - در مدح پادشاه

۵۱ بیت
در دلم تا گشت طالع مهر آن زرین کلاههر سر مو بر تنم شد مشرق خورشید و ماه
تا فروغ لعل او شد چهره پرداز نظرچون شفق یاقوت پوش از مردمک خیزد نگاه
بی بهار شعله ی رخسار او دارد دلمسنلبستان در گلستان شرر از موج آه
اختر صبح صباحت گوهر آن گوشوارابلق تاج تجلی حقه ی آن رشک ماه
چهره اش هم چشم خورشید از فروغ آب و تابچون سویدای دل خورشید آن خال سیاه
خاطرم زان نرگس عاشق تغافل خسته استآه از این بیمار و برق آه او یعنی نگاه
مطلع شوخی به اقبال نگاه ساحرشمی نگارد خامه ام بر صفحه ی خورشید و ماه
کرد نایرن قلعه ی دل ترک خونریز نگاهبسته از مژگان صف خنجر گزاران سپاه
آنکه می پیچد سر از عجز و نیازم پیش از اینطره ی آه منش بود ابلق طرف کلاه
دل بود صاحب جگر هر چند عین جرات استگر به چشم سرمه سایش کرده ام چشمی سیاه
هر شب از بی مهری آن ماه چون کلک شهابمی کشم بر صفحه چرخ آتشین طغرای آه
بس که باشد محو رنگ آمیزی خون جگردیده را شد رشک شاخ ارغوان سد نگاه
عشق را نازم که از اقبال او یک قبضه خاکباشد از محراب رفعت عرشیان را قبله گاه
از توجه کرد ما را قبله ی روحانیانساخت از رحمت طفیل ما ز ماهی تا به ماه
دست بر دارید از دامانم از نادیدگانتا کنم در منظر مقصود جولان چون نگاه
روز و شب در انتظار ما نظر بازان زبختدارد از عین عنایت مدعا چشمی به راه
ورنه بهر داد خواهی می روم چون آفتاببر در دیوان والا مسند عالم پناه
قطب چرخ سلطنت مهر سپهر معدلتآفتاب اوج شاهی مظهر لطف اله
اشرف اولاد آدم ارشد آل رسولداور صاحبقران دارای اسکندر سپاه
مرشد کامل سلیمان آنکه (؟) عدل اورفته چون آوازه ی جودش ز ماهی تا به ماه
از هراس شحنه ی باسش که ملک آباد از اوستچرخ نتواند که در دورش نهند پا کج به راه
عالم آرایی است چون خورشید کز انوار فیضخلق باشد مستفیض از وی چو از خورشید ماه
کرده تا انصاف او زور آوران را زیر دستدر زمانش نیست قادر کهربا بر جذب کاه
گر نهالی را به یاد نور رایش پرورندریشه اش خط شعاعی برگ باشد مهر و ماه
باکف زرپاش او سرپنجه گردی آشناگر نمی شد پنجه ی خورشید تابان دستگاه
مطلقی چون شاه بیت طاق ابرو داده روگر رقم سازد سزد بر جبهه ی خورشید و ماه
در زمین بوسش نهد سر آسمانم بر خاک راههر که بر درگاه این جم بارگاه آرد پناه
آسمان قدر آستانش رشک چرخ هشتم استاز نشان سجده ی گردنکشان هر صبحگاه
آسمانش غرفه ی کاخ بهشت آیین اساسآفتابش شمسه ی ایوان گردون اشتباه
ماه و انجم نیست صورت بسته در مرات چرخبلکه او را بر فلک افتاده عکس بزمگاه
هر که می سنجد سلاطین را به این عامی گهرچشم دارد جوهر انسانی از مردم گیاه
باز مهر مطلعی از مشرق طبعم دمیددر خطاب آنکه شد بر پادشاهان پادشاه
ای همایون بارگاهت خلق عالم را پناهچون سواد کعبه دلها را حریمت قبله گاه
دین و دولت را زفیضت جوهر جان در بدنفهم و فطرت را ز رایت بر فلک رایات جاه
عقل را از دانشت انگشت حیرانی به لبوهم را از بینشت دست خجالت برنگاه
همچو هفت اورنگ فرق خویش فرقد ساکنندگر سلاطین را نشیند بر درت نقش جباه
دارم این سررشته را دیگر ندارد در بساطهم قماش چون تویی نساج این نه کارگاه
هر که را لطفت سرافرازد سپهرش زیر پا استهر که را قهرت براندازد ز جاه افتد به چاه
در مروت بی نظیری در فتوت بی همالدر اصالت بی عدیلی در عدالت ظلم کاه
هر که می جوید زوال آفتاب دولتتباد روی بخت او چون چهره ی کیوان سیاه
دین پناهان شکرلله کز رسایی های بختبر در دولت سرایت همتم شد خضر راه
حاسدان چون شاخ مرجان غوطه در خون می خورندتامنم چون آب گوهر در حصار لطف شاه
حق به نزدیک تو قرآن را شفیعم کرده استچشم آن دارم که داری حرمت قرآن نگاه
چون به درگاهت کلام الله شد هادی مراجزم می دانم که برگیری مرا از خاک راه
گر شود اکسیر طالع کیمیای همتتسرمه ی چشم سعادت می کنم بخت سیاه
از جبین سایی به خاک درگهت هر صبحدمافکنم از شوق چون خورشید بر گردون کلاه
بر کفم از فیضت ای بحر سخاستکی بود غواص را از چشمه سار این دستگاه
نام این گنج گهر کنزالطایف خوانده عقلتا چو گنجور سخن بر لطف معنی برد راه
چون به مدحت کرده است اقدام دارد انفعالبه که نورس در دعا ز این جرات آید عذرخواه
تا به صحرای فلک طاووس زرین بال مهرپرفشان گردد به عزم جلوه در هر صبحگاه
طایر بخت سعیدت باداقبال آشیانبر مرادت گردش افلاک و سیر مهر و ماه