گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح پادشاه

۹۰ بیت
گر کشته را لطیفه ی لعل تو جان دهدراه عدم خیال دهانت نشان دهد
پیمود بس که نرگس مستت شراب نازمخمور را نگاه تو رطل گران دهد
اندیشه را خدنگ نگاه تو پی کندامید را نظاره ی لعل تو جان دهد
هر شب فروغ جلوه ی آن لعل گوشوارگلگونه ی عذار به سیار کان دهد
چون ابر زلف گیسوی شبرنگ ماه منخورشید راز طره ی خود سایبان دهد
غیر از نهال نازک آن شاخ گل که دیدنخلی که سنبل و سمن و ارغوان دهد
داد و ستد به جلوه ی شوخی مسلم استکز طره دل ستاند و از بوسه جان دهد
ای شرم عارضت رگ ابر بهار حسنابری که رشحه اش گهر روشنان دهد
چشمت زجنبش مژه و حمله ی نگاهصد قلب را شکست به تیغ و سنان دهد
از نور حسن محتشم است همچو آفتابهر شب وظیفه ای به مه آسمان دهد
آیینه را چو عکس تو روشن کند خمیرحسنش فروغ مهر به آیینه دان دهد
چشمت زسرمه تیغ سیه تاب چون کشدمشکل مرا چو ترک نگاهت امان دهد
چشم تو کرد غارت ایمان و دل زمهرجان را به آن دو کافر نامهربان دهد
رنگ مرا که گشته زغم رشک زعفرانهر دم سرشک حسن گل ارغوان دهد
این نقص دلبری است که یادش نمی کنیخونین دلی که در غم عشق تو جان دهد
قرنی است که غم تو به جان آمدم مگرداد دلم عنایت صاحبقران دهد
خاقان غرب و شرق سلیمان که همتشسامان جم به مور ز هر امتنان دهد
گوهر نگار کرد زانجم فلک بساطتا پیکش به داور دارا نشان دهد
گردون به رسم باج گذاران به درگهشاز مهر تاج و منطقه از کهکشان دهد
بر جیس هم به شیوه ی قبچاقیان اواوراد بر زبان گهر و طیلسان دهد
انصاف او به عالم ارواح چون ادیبتعلیم عدل و داد به نوشیروان دهد
آسان به رنگ گردش چشم از نفاد امرز اقصای باختر به حدقیروان دهد
از شرم بی نگار برآید به چند رنگصد گنج شایگان چو کفش رایگان دهد
نه قبه ی سپهر بود ثلث نقطه اشکلکی که از کتابه ی قدرش نشان دهد
مریخ از نهیب گذارد چو مار پوستهر گه طراز جوشن و برگستوان دهد
در گوشمال خصم گران جان او قضاثقل زمین به قبه ی گرز گران دهد
هر دم به قصد دل آزردن عدوتیر از شهاب و چنبر چرخش کمان دهد
همچون قلم به نیزه ی خطی شکوه اوخلعت به هفت دایره ی آسمان دهد
در چار سوی معرکه اش کوشش سنانسود تهمتن از سفر هفت خوان دهد
فیض لقای او چو نسیم دم مسیحفرتوت را شمایل بخت جوان دهد
خورشید همچو سایه زمین گیر می شودتاجلوه نقش پای شه کامران دهد
ای مالک الرقاب که چترت چو آفتاباجسام ملک را به دم جلوه جان دهد
در سایه اش چو خلق جهان آرمیده اندچتر تواز مظاهر رحمت نشان دهد
برخوان حکم نافذ خود چون سواد رومعزمت صلا به کشور هندوستان دهد
بوسد چو آستان تو اندیشه تاج قدراز نقش پا به خسرو سیارگان دهد
مفلس اگر شوند ز جنس زر و گهردست دلت وظیفه ی دریا وکان دهد
تالامکان بساط سماوات طی کنداندیشه چون زسده ی جاهت نشان دهد
خلق توانگر تو ز رشح سحاب فیضسامان نوبهار به دست خزان دهد
در قالب مثال ظهیر از خیال پستکفش تو را به تاج قزل ارسلان دهد
سلطانی ات به سلطنت جمله فایق استبی ماجرا بدیهه ی عقل این نشان دهد
کز بهر انتظام جهان عامل قضاحکم روان به نایب صاحب زمان دهد
شاها منم که قالب لفظ بدیع راهر دم مسیح معنی ام از لطف جان دهد
خضر خیال من گل و ریحان لفظ رادر گلشن ثنای تو آب روان دهد
معماری ام چو مهر در ایجاد رنگ و بوحسن دگر به آب و گل خاکیان دهد
عقد جواهری که من از نظم بسته امصد گوشوار لعل به گوش بیان دهد
در منظر بدیهه چراغ معانی امپروانگی به گردش چشم بتان دهد
در هر نظر کرشمه ی حسن لطایفمتعلیم دلبری به پری زادگان دهد
لطف لطیفه های خیال بلند منهر دم غذای روح به روحانیان دهد
طاووس معنی ام چو گشاید زلفظ بالعرض لقای حور و ریاض جنان دهد
از حسن نکته چهره گشای خیال منبر صفحه عرض جلوه ی گل عارضان دهد
هر فردی از مسوده ی نظم و نثر منمنشور افتخار به ایرانیان دهد
زنار بندد از روشم سیف اسفرنگخاقانی ام خراج زشروان جان دهد
چون روشنان عالم بالا معانی امتا حشر دخل نور به هفت آسمان دهد
چون مدح شاه پایه ی معراج فطرت استاز نه سپهر فکر مرا نردبان دهد
شاهی که نوک خامه ی من در ثنای اوبرصفحه عرض حاصل دریا دکان دهد
ای دین پناه چون تو ولی نعمتی به خلقاز خوان آرزو که مرا جز تو نان دهد
لب تشنه محیط نسازد به چشمه سارجز لجه ی کفت که مرا کام جان دهد
گر نه سپهر دایره از بهر من کشندکی همتم چو نقطه دمی تن در آن دهد
هرچند مانعند بزرگان کج پلاساعجاز شه مراد دلم بی گمان دهد
پاکم زلوث منت هر سفله ای که هستکی فطرتم حواله به آلودگان دهد
گفتند اگر تدارک حالش نموده ایمبر این خلاف حال تباهم نشان دهد
پوشیده نیست هر چه رسد از کسی به منعمروم اگر فریب و اگر زید نان دهد
قرآن مرا چو واسطه ی لطف شه شودحرمان چرا به بخت زبونم ضمان دهد
قرآن معربی که به امرت نوشته انمکی عقل دوربین ز نظیرش نشان دهد
مصحف به خط نستعلیقی چنین خفیتا حشر یاد ازآن خرد خرده دان دهد
این نقش چون نبست ز پیشینیان کسیدانم که عرض حیرت آیندگان دهد
فردوسی از حکایت جمعی مجوس کیشاز شاه غرنوی چه روایت نشان دهد
شرح قصور آن شه مانع پذیر رازان دور تا به دامن آخر زمان دهد
آن کار بود باطل و کار حق از من استانصاف کاش راه حقیقت نشان دهد
آثار نارسایی پور سبکتکینعرض عیار گوهر سامانیان دهد
کاری که کرد عارف طوسی به عهد خویشکردند هم کسان و اثر نشان دهد
کاری که کرده ام من از این پرده کس نکردز این بعد هم کجا ورقی نقش از آن دهد
خط آن و شعر این و مربی خدیو ومنباری خدا ز فتنه ی اعدا امان دهد
مانع نجیب نیست که منع عطا کندآثار خستش ز دنائت نشان دهد
در بذل نیم قطره شود مانع محیطرذلی که دین به عشر جوی رایگان دهد
از آفتاب شهرت کارم زیاده استاین شرح را زمانه به صد داستان دهد
ترسم که تازیانه ی فقرم سمند عزمآخر به هند جلوه رکاب و عنان دهد
نقص حمیت است که پاداش کار مندر ملک هند خسرو هندوستان دهد
مفاع خیر تا چه به عرضت رسانده استبا آنکه هرچه کرد خدایش همان دهد
شد مدت سه سال که در شهر اصفهانلخت جگر وظیفه ام از دیدگان دهد
اهل وطن مشوش و بی برگ و خسته دلدر انتظار تا چه شه کامران دهد
ای مانع بزرگ چنین بی مروتیکی روزگار سفله زگیتی نشان دهد
هرکس که با کلام خدا کرد دشمنیکی تیغ انتقام خدایش امان دهد
انصاف نیست ورنه به چندین هنر مراخونابه ام شراب و جگر پاره نان دهد
محرومم از عنایت شاهی که ملک جسمبی حق خدمتی به فرومایگان دهد
چون در جناب او است کتاب الله ام شفیعمستمسکی چنین به مرادم نشان دهد
خاطر نشان شاه چو این ماجرا شوداز تیغ کین جزای جفا پیشگان دهد
چون نیست باطریق ثنایش نهایتینورس دعای شاه تو را حرز جان دهد
تا در مصاف هندوی شب چرخ از آفتابکاووس صبح را علم کاویان دهد
در سایه اش .... اقالیم سبعه بادچندان که جا به رایت صاحب زمان دهد