گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح پادشاه

۷۱ بیت
مسند آرای فلک مهد کشد چون حملروز بالش کند افتد شب ناقص به خلل
کم به تدریج شود گرد ظلام از رخ روزهمچو زنگار کز آیینه زداید صیقل
رود از روز به تحلیل شب غالیه فامهمچو مشکی که به کافور کسی سازد حل
روز را قدر چو خورشید شود او ج پذیرکار شب همچو مه کاسته گردد مختل
هر چه نگذاخت(؟) زشب روز کند جذب خویشروز و شب چو شکر و شیر نماید به مثل
شب چو گردد ز تبه کاری خود محو قصورلاجرم روز کند دست تطاول الهول
فیلسوفانه به اظهار دقایق هر دمرومی روز کند زنگی شب را مهزل
رقم روز رسد باز به امضای کمالشب ناقص دهد از دست چو فرمان عمل
باز گردید رسا حلّه ی اسبترق روزباز شد کسوت عباسی مستعمل
باز شد عنبر شبها گهر افروز بهارباز شد عقده ی روز از ید بیضا منحل
باز وقت است که بر زلف عروسان بهارشانه سازی کند از موج صبا در جدول
انبساطی است در این فصل که فیض اثرشگل تفصیل زند بر سرحرف مجمل
بس که اجزای جهان محو ید بیضا شدمنشی خط شعاعی شد میل از مکحل
بس که اسرار نهان فاش شد از فیض بهارگل تعبیر شکفت از رگ خواب مخمل
شوخی نامیه شد قافله سالار بهارمی زند لاله و گل جوش زکوهان جمل
بس که از فیض هوا محو رطوبت شده نارمی دهد رشحه ی فواره دخان از مشعل
بس که از جوش صفا محو تجلی شده آبقبه ی نور کند جلوه حباب جدول
نیست مستبعد اگر از اثر نشو و نماسنبل خط دمد از چهره ی عزی و هبل
تا شفق پوش شد از لاله جهان می آیدچون رگ گل به نظر نشتر زنبور عسل
همچو گلزار خلیل از اثر نامیه شدغیرت سنبل و گل دود و شرار از منقل
بس که اجزای چمن مشرق انوار صفا استمد طغرای تجلی است خطوط جدول
بس که از لطف هوا گشت جهان رشک جنانغیرت کاکل غلمان شده دود مشعل
رنگ بر روی گل از شوق چو نکهت رقاصکوهسار از اثر نامیه در رقص جمل
حبذا خامه ی تقریب که بر لوح اداکرد چون مانی اندیشه ی من طرح غزل
از به رخساره و لب مصحف ناطق به مثلمد بسم الله گیسوی تو وحی منزل
شبنم شرم گلت گوهر دریای حیانقطه ی خال لبت مردمک چشم امل
شکل ابروی تو شایسته ی این تشبیه استمانده بر آینه ی حسن تو حیران صیقل
شادی روی تو آیا چه کند با نگهمشد چو بر حسن غمت چشم تمنا احول
دور آن سرو قد وسنبل تابیده ی زلفزد به دل افعی غم حلقه چو نخل صندل
کی به تدبیر زاغیار شوم شیرین کامکه به صد حیله مرارت نرود از حنظل
سینه مجروح و الف بر تن و تیغم بر سرچون نی کلک چها می کشم از بخت دغل
داد بر باد چو گل هجر تو اجزای مراتا به حدی که جدایی کند از دیده سبل
تاختی بستی و خستی و به خاک افکندیآخر اندیشه کن از عدل شهنشاه اجل
صاحب دور سیلمان که به اعجاز کرمقطره دریا کشد از فیض نوالش به بغل
آن شهنشاه که شد مضرب شاد روانشساحت ملک ابد عرصه ی اقلیم ازل
از نهیبش دل مریخ شود خون چو انارخنجرش چنبر نه چرخ شکافد چو بصل
از خدیوی که به یک جنبش ابروی عنانطی چو اندیشه کند رخش تو این هفت کتل
خرقه پوش فلکت صوفی و تاجش خورشیدمشتری بنده و در گاه و زحل عبد اقل
باز از لطف تو شد بر غرض ابواب فتوحتنگ از جود تو شد عرصه ی طاقت به امل
دستگاه از جاه تو پامال عدمخاندان غرض از موهبتت مستاصل
بندد از لطف تو خار از گل فردوس کمرگردد از سهم تو دندانه ی دم تیغ اجل
مرشد رای تو را جوهر فعال مریدعامل قهر تو را حادثه یک فرد عمل
حسن تدبیر تو از چهره گشاید چو نقابمی پرد رنگ ز رخساره عقل اول
همچو آیینه ی رایت به صلاح جمهورشد پذیرای عطایت صور مستقبل
برهمن نام تو هر که به صنم خانه برداز پی سجده ات افتند بر او لات وهبل
نیست ممکن که نظیر تو مصور گرددوهم هر چند کند دیده ی خود را احول
حصر جودت نتوان کرد پی حفظ حسابگر محاسب کند اطباق فلک پرخردل
همچو خورشید که شد ماهی آثار نجومدولت و دین تو شد ناسخ ادیان و دول
صبح را پیش خمیرت چه فروغ و چه ضیاپیش حکم تو قضا را چه تصرف چه محل
نیش تا قبضه اش از موج هوا خرد شودخصم اگر با تو شود تیغ به میدان جدل
جان ایجاد به تشریف تو نازان باشدکی شود بر تن جان جامه ی لطف تو بدل
منتظم کار دو عالم ز جهانداری توستمحو از انصاف تو شد خط خطایا و زلل
از بهار چمن خلق و نسیم نفستوا شود غنچه صفت عقده ی مالاینحل
آسمان سیر سمندی که تویی راکب آنگشته نقش سم او شمسه ی ایوان زحل
آن پریزاد که از کزلک بال شوخیمحواز صفحه ی ایجاد کند حرف کسل
آنکه در جستن اگر سایه به خاک اندازدبخت خوابیده ی دشمن جهد از خواب اجل
هر عنان گردش آن شعله ی اندیشه گدازپیچش ناف دهد کون و مکان را چو بصل
شعله خوغالیه بو آینه تن مهر لقاماه سم زهره جبین باد روش کوه کفل
باد پایی است کز اقبال سیلمان داردسم او زیر نگین ملک ابد تا به ازل
پیش سیرش که ره ازمنه را طی کرده اوستماضی اصلا متمیز نشد از مستقبل
پادشاها به تو عرضی است من غمزده راای که هر مشکلی از لطف تو می گردد حل
همچو آب گهر از بخت حصاری شده امتنگدستی چو نگین بس که مرا کرده قبل
گر چه دارد ید طولا هنرم در هر کارمی کند دست مرا کوتهی دوران شل
رفته ام بس که زسرگشتگی بخت زدستمانده از بارش ابر مژه پایم به وحل
لطف در پرده ات از آب گهر داد نشانکاش بی پرده کشم شاهد لطفت به بغل
در جنابت چو مرا واسطه قرآن شده استکرده ام جزم که ایمن شده کارم زخلل
مصحفم بر کف و تعویذ هنر بربازوفرض عین است که کارم نگذاری مهمل
گرشوی مشتری گوهرم ای بحرعطاافکند پایه ی من سایه بر ایوان زحل
به دعا دست برآر از غم دل دست بدارنورس از دست مده حاصل ماقل ودل
تا مرایای کواکب نپذیرد زنگارتا برآیینه ی چرخ است مه نو صیقل
باد تحویل به بیت الشرف اقبالتتا شرفخانه ی خورشید بود برج حمل