شمارهٔ ۴ - قصیده مظهر اعجاز فی منقبه امام الجن و الانس سلطان ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیه التحیه و الثنا
سفیده دم که زدم ساغر از شراب طهوردلم زد از علم نور اتاقه بر سطور
ز گوهر سخنم فاش می توان دیدنفروغ حسن چو لطف از جبین خنده ی حور
ز جنبش قلمم نقش بسته باغ ارمز سکه ی نفسم نقد شد بهشت حضور
بهار می چکد از نوک خامه ام چو سخنبهشت می دهد از باغ دفتر چو شعور
مرصع است قلم از جواهر سخنممشید است ز هر بیت من بنای سرور
ز بس که چهره گشای بهشت شد ورقمز شاخ گلبن کلکم شکفت نرگس حور
چو نوری نفسم بال جلوه باز کندقفس ز بیضه ی بیضا کند شب دیجور
نه آسمان به نوایی که ساز کرده لبمشود ز نغمه لبالب چو کاسه ی طنبور
حسود سوخت چو داغ جگر به دوزخ رشککه گوهر سخنم گشت گوشواره ی حور
فلک سوار منم در جهان استعدادز مهر مدح شهنشاه بر کفم منشور
قلم به کف رگ ابری محیط بار مرا استز فیض منقبت حجت خدای غفور
خدیو کشور این نقد سید ثقلینسپهر اختر قدر آفتاب مشرق نور
چمن طراز تجلی بهار حسن ازلجبین نور حقیقت فروع شعله ی طور
سمی خالق اکبر مدار مرکز حقلقای حسن الهی مفاد آیه ی نور
محیط علم لدنی شهید خطه ی طوسعلی موسی جعفر خلاصه ی مقدور
ز عکس شمه ی ایوان مطلعم شب تارصد آفتاب زند سر زچشم خانه ی مور
ز خاک بوس درش صبحدم به گوش حضورشنیدم آیه لاتقنطوا ز رب غفور
شهنشی که به تمهید سجده ی در اوموافقند به هم رای قیصر و فغفور
مقدری که گشوده است عقده های قضازکار پر گره خلق از اناث و ذکور
مدبری که بود در کف کفایت اوکلید فتح و مفاتیح مطلب جهور(؟)
مصوری که به یک لمعه البصر کلکشسپهر طرح کند در سواد دیده ی مور
به نیم طرفه ی عین از خیال خاک درشسبل به دیده ی اعمی شود لطیفه ی نور
ز زهر چشم نهیبش چو مردمک گرددسپهر پرده نشین در حریم دیده ی نور
دمی که قاطع پیوند تیغ او گرددشود گسسته ز هم رشته ی سنین و شهور
چو حفظ او به اثر حکم التیام دهدبه زخم شانه شود اره مرهم کافور
مسیح عهد تواند شد از دم اخلاصکشد چو مهد به دارلشفای او رنجور
به دور نشاه ی نهی اش نیاید از خوبانبه چشم اهل نظر چشم مست یا مخمور
چو سیلی غضبش داد گوشمال محیطگرفت آب گهر مشرب رگ محرور
زحکم جاری او خشک ماند از تمکینبه رنگ نقش نگین موج آب گاه عبور
به وضع راتبه خواران فروغ قبه ی اوبه مهر و ماه دهد روز و شب وظیفه ی نور
به شمع مطلع ثانی چو آسمان داردنیاز پاشی پروانه آفتاب از دور
ز بس که نور در این آستانه یافت وفورشده است نقش قدم پای تخت عالم نور
چونقش پای شهنشاه در دل خارامصور است در این آستان جبین صدور
نشد مشبک زرین حجاب طلعت اوزچشم خلق بود نور ایزدی مستور
کتابه ی حرمش سر خط بهشت برینغبار فرش حریمش عبیر طره ی حور
همین نه شهپر جبریل فرش این حرم استکه پیشخدمت قندیل او است شعله ی طور
پی نوشتن مدحش به قطعه های بهشتدوات و خامه ز مژگان و دیده ساخته حور
به مطلع سیوم آیین منقبت بندمکه از فروغ شود غیرت طلیعه ی طور
شود فضای هوا موج خیز طره ی حوردمی که در حرمش خادمان کنند بخور
حریم در گه او از تراکم زوار؟؟؟؟؟؟؟"بود مصور فردوس و ازدحام نشور
کسی چگونه کند وصف زینت حرمشکه هست مفرش فراشش اطلس و سیفور
به صحن اقدس و درگاه روضه ی حرمشچو گل فروز تجلی شود قباب بلور
زنوبهار فروغ مشاعل زرینشکفته تا به فلک غنچه های قبه ی نور
چو غایبانه ثنایش ز هجر داده نشانمرا دهد کرمش جرات خطاب حضور
زمهر مطلع چارم خطوط نامه ی منبود چو خط شعاعی مدار مرکز نور
زهی جمال تو مالک رقاب عالم نورفروغ حسن تو برهان فروز مشعل طور
زخاک درگهت آیینه ی رخ فردوسبه نقش پای تو تصویر غنچه ی لب حور
خزانه ی تو ولی نعمت ملوک جهانملازم حرمت باج خواه از فغور
به بارگاه جلالت که هست عرش سوارنمی رسد به سلیمان رکابداری مور
زلطف مطلع پنجم به صفحه خامه ی منگشوده چهره ی سحر مبین بر اهل حضور
سپهر گنبد زرین تو را چو قبه ی نوردر اختران قنادیل زر بود مستور
ز شمع جلوه ی الوان برق قندیلتبه بال بوقلمون می پرد شب دیجور
شکوه شهپر سیمرغ آفتاب شکستچو چلچراغ تو شد آشیان نوری نور
به طاق کسری و قصر خور نقم(؟)چه رجوعبود مقرنس دارالسیاده را چه قصور
چه کار ساخته داود پیش حفاظتکه پاک پست شد آوازه ی نوای زبور
به دور عدل تو از حفظ بیضه ی انصافنهد به جنگل باز آشیانه را عصفور
دمی که قلزم قهر تو موج زن گرددزمین ز زلزله گردد محیط شور و نشور
توچون سوار شوی آسمان پیاده ی توستمه رکاب تو بوسند عرشیان از دور (؟)
تبارک الله از آن باد پیمای عمر خرامکه ناز کاکل و یالش کشد صبا و دبور(؟)
پریوشی که به انداز جلوه می پیچدعنان مد نگه راز چهره ی منظور
بهار جلوه و لیلی خرام و شیرین کارغزال شیوه و مردم شکار و حسن غرور
سبکروی که اگر بر بساط گل گذردچو بوی گل نشود نقش پای او منظور
به تار ساز چو مضراب از سبک روحیاگر رود نشور نغمه خارج از طنبور
به روی نکهت گل چون خرامد از شوخینمی شود رگ گل با خبر ز لطف عبور
به روز معرکه در فرصت کمان داریهدف مکد لب سوفار(؟) ناوکت از دور
شده است حلقه ی قاف قدر به روز بگیرنشست شست تو چون در کمان به خانه زبور
زشست پاک قضا قدرت تو در دل شبمشبک است چو مجمر حباب دیده ی هور
سنان به چنگ تو از نه سپهر حلقه ربا استشود ستاره ز تیر تو خانه ی زنبور
ز برق حمله ی تیغت به رستخیز مصافچو جان خصم شود عرصه گاه شور و نشور
زباد گرز تو کوه گران به رقص آیدزهر طرف به سبک روحی شرر از دور
شکاف زخم کنی خار اژدهای سنانبه خضم خنده ی دندان نما زند لب گور
چو ذوالفقار تو انشا کند کتاب اجلبه کلک ناوک و شنجرف خون شود مسطور
چو مد باب شود پره ی شکسته خصمنشان ز فصل دهد زخم سینه ی ناسور
به قید جلد در آید زتخته ی تابوتکند مقابله اش سدر و سینه اش کافور
کنند سنگ مزارآن زمان بر او سرلوحکه موشکاف کشد جدولی بر آن لب گور
به کنج رفته فرو پای خامه ام چو زبانمگر حدیث عطای تو می کند مذکور
چو پنجه ی کرمت آستین بر افشاندسپهر دامن دریوزه واکند از دور
جهانیان همه اجری خور نوال تواندبیان واقعه چندی است هر چه شد مزبور
به رخصت کرمت ای خدیو هر دو سراغزل سرایی از شوق شد مرا منظور
رسید عید و جهان گشت رشک روضه ی حورز خواب ناز دگر جست نرگس مخمور
گرفت موج هوا جلوه ی رگ یاقوتبه غنچه ی تا لب لعل تو خنده زد از دور
زهی لطیفه ی لعل تو آب گوهر حسنبدیهه ی نگهت را هزار شرح ضرور
تغافل تو پریزاد ناز را پر و بالنگاه گوشه ی چشم تو مستعد فتور
تبسم تو جگر گوشه ی حیات ابدغبار راه تو سر خط نویس شعله ی طور
چو گشت مهر خطت جزء سرنوشت مراسرشته شد گل من از عبیر طره ی حور
ز موج پرتو حسن تو ای محیط صفاسرشک بر مژه ام ریخت رنگ قبه ی نور
گرفت آینه رنگ صفا از این جوهرقبول خط تو در دست حسن شد منشور
به کام خال بناگوش آب آن در گوشچو هندویی است که می نوشد از ایاغ بلور
به زیر سر ننهد گرد بالش خورشیدکه تکیه داشت دل من به آن رخ پرنور
تویی تو خونی امیدم ای مروت سوزمراد و شاهد عدلند از تو ناز و غرور
نمی کنی نفسی چون قضا تطاول نازبترس آخر از انصاف قهرمان نشور
ز مطلع ششم اینجا جهات منظور استکه شش جهت شود از پرتواش مجالی نور
زهی غبار هست مرهم دل ناسوردر تو کعبه ی ایمان و قبله ی جمهور
تویی لطیفه ی حق نازش رسول اللهتویی سلاله ی مالک رقاب روز نشور
ز داغ اینکه به زهرت شهید کرد حسوددلی پر ابله دارم چو خوشه ی انگور
چه رشد کرد ندانم از این عمل مامونبه غیر اینکه شد از رحمت خدا مهجور
به مطلع دگر از بهر طعن آن حاسدزبان خامه ی اخلاص را دهم دستور
بر آن خسیس که نفاخ شد زباد غرورنفیرلعن بلند است تا به نخفه صور
شها غریب نوازا دوای خسته دلاتویی طبیب و شفا بخش خاطر رنجور
سپهر وار ندارم دمی قرار از غمز بس که فتنه ی ایام بر من آرد زور
در این ریاض نچیدم گلی ز شاخ مرادکه زخم دل نشد از دست خار و خس ناسور
زضعف نیست مرا قوت شکستن رنگبه دست درد از این دست گشته ام رنجور
به هیچ وجه در او راه عکس مطلب نیستز بس بر آینه ی دل نشسته گرد فتور
به نظم مطلع هفتم خیال غواصمخراج حسن گرفت از لآلی منشور
به درد فقر و جراحات سینه ی ناسورتویی طبیب و تویی مرهم و تویی گنجور
تو واقفی که چه کردند با من اهل غرضتو شاهدی که چه مقدار گشته ام مجبور
زبس گرفته به من تنگ روزگار دورنگبود بساط سلیمان دل مرا پی مور
به درگه تو دخیل است نورس از همه بابکفایت همه کارش به لطف توست ضرور
چو گرد فرش در این آستانه ام که شوددل خراب زمعماری درت معمور
ز عین لطف نظر دیدگان خاک درتمرا است گوشه ی چشم عنایتی منظور
که از فروغ کرم روی بخت تیره ی منشود ز پرتو لطف تو هم شمایل حور
ضرور نیست که دانسته باشم این معنیکه عرض حال نباشد به خدمت تو ضرور
غرض مکالمه باشد به چون تو منظوریوگرنه نیست مرا معنی دگر منظور
امام ثامن ضامن ز مطلع هشتمبهشت باب بهشتم کشیده مهد ظهور
نه باکم از گنه است و نه بیم روز نشورچو مُهر مهر تو طغرا مرا است بر منشور
منم رعیت و سلطان من تویی به جهاترعایتی که شوم بی نیاز از جمهور
به قدر همت و مقدار رحمت و کرمتزالتفات تو دارم کفایتی منظور
چو نیست حد بشر مدح خوانی نورسنمود بهر دعا دست را بلند از دور
همیشه تا رقم هفت پیکر افلاکشود ملاحظه از خمسه ی نظام دهور
دل مطیع تو گنجور مخزن اسرارتن عدوی تو چون نسخه ی غلط رنجور
شکفت چون گل فردوس این قصیده مراخطاب مظهر اعجاز یافت از لب حور