گنج

شمارهٔ ۳ - در منقبت امام ثامن (فخر القصاید)

۶۲ بیت
بسته ام تا در رهش بر باد پا نعل شتابچون فلک بوسد رکاب سایه ام را آفتاب
نقش پایم بر زمین چون مرغ بسمل می طپدتا مرا شوق حریمش داده سر در اضطراب
طایرم را شهپر توفیقش از جا می بردذره در پرواز می آید به بال آفتاب
بر فراز عمر جولان توسنی در راه اوشد رگ جانم عنان و حلقه ی چشمم رکاب
گرد راهم آبروی شوخی سیماب شدبس که دارد بی قرارم آرزوی آن جناب
از غبار آستانش غوطه در کوثر زدنپیش چشم ما بود بسیار روشن تر ز آب
بس که اجزایم ز مهرش موج خیز نور شدنقش پای من بود هم چشم ماه و آفتاب
چون زشوق قبه ی نورانی اش گریان شدماز گل خورشید مژگان ترم گیرم گلاب
از شفق سیما سرشک خویش چون کف الخضیبپنجه ی خورشید را چشم ترم بندد خضاب
بس که موج لعلی از خوناب مژگان شد بلندچون رگ یاقوتباشد بر فلک مد شهاب
می روم از خویش در راهش پی ترک خودیچشم دارم هستی دیگر زخاک آن جناب
دور از آن دارالامان عرش بنیان داشتمخاطری چون سینه ی خصمش محیط انقلاب
تا چراغ دیده روشن کردم از گرد رهشاختر بختم بودهم چشم شمع آفتاب
آن شهنشاهی که صندوق مرصع پایه اشعرض را چون کرسی از غیرت کند پا در رکاب
فخر کونین آفتاب اوج فطرت عقل کلوالی ملک ولایت خسرو مالک رقاب
کاشف اسرار مضمون واقف آثار غیبصاحب علم لدنی وارث ام الکتاب
قهرمان ملک و ملت محبت دنیا و دینشهریار عرش مسند فارس گردون رکاب
لمعه برق تجلی پرتو حسن ازلمبدا فیاض فطرت حاکم یوم الحساب
ذره التاج امامت نایب خیر البشرآبروی گوهر عصمت سمی بوتراب
قبله گاه انس و جان سلطان علی موسی الرضاآنکه صدقم کرد بیت الله حریمش را خطاب
موج خیز خرق گردد جسم چرخ آبگوناز نم فیضش اگر یک پیرهن بالد حباب
حفظ او با هم دهد چون التیام اضداد راگرم تر از موج گردد صحبت آتش به آب
مداحانش چو برهامون کشد طغرای فیضآبروی چشمه ی حیوان شود موج سراب
تا شمیم خلق او باشد مشام آرای جانچون نفس در خویش دزدد نافه بوی مشک ناب
می تواند خون معنی در رگ اندیشه دیدچشم اعمی گرد راهش را اگر بیند بخواب
تا تجلی پوش گردید از ضمیرش خاطرمتکمه ی پیراهنم گردید گوی آفتاب
سایه اندازد به هر جا لنگر تمکین اومی برد از چهره ی سیماب رنگ اضطراب
تیغ او در قطع اجزا چون برآید از نیامسایه اش سازد جدا کیفیت از طبع شراب
گر زکوه حلمش افتد ساید بر چرخ برینتکیه گاه فلس ماهی می شود انجم درآب
می طپد از بس رگ خار از سهم قهر اوکوه چون مسمل به زیر تیغ دارد اضطراب
می طپد از بس رگ خارا ز سهم قهر اوکوه چون بسمل به زیر تیغ دارد اضطراب
تا جهان منظور آسایش ز پاس عدل اوستکی تواند دید چشم فتنه بیداری به خواب
طغرل انصاف او تا شهپر همت گشاداز پر و بال آشیان عصفور را بخشد عقاب
از نسیم لطف او چون فیض عام ایزدیشعله شد گلزار ابراهیم بر مرغ کباب
چون لب خواهش گشاید سائل درگاه اوحاصل دریا دکان باشد سوالش را جواب
غرفه ی چینی نمایی از رواقش آسمانعکس زرین قبه اش بر چارمین چرخ آفتاب
می خورد در آب گوهر غوطه اجزای نجومتا ز بحرین کفش کرد آسمان فیض اکتساب
مهر رایش تا تجلی کرد در خاطر مراسایه ام شد رشک مهتاب گهر ازآب و تاب
تا شود آیینه دل محو انوار لقامی کشد شوقم نقاب غیبت از روی خطاب
ای به استعداد فطری حجت اللهت خطابذاتت از مجموعه ی ایجاد بیت انتخاب
ذره ی اوج حریمت قبله گاه ماه و مهرقطره از یاد شکوهت قلزم گردون حباب
بال جبریل امین جاروب فراش درتسایبان درگهت را کاکل غلمان طناب
عرش یک ایوان صاحب کرسی از درگاه توستمهر ومه تصویر قندیل تو ای گردون جناب
نه فلک گردی است از خاک درت برخاستهگرده ای از خاکروب آستانت آفتاب
از کمالت چشم اگر پوشید حاسد نیست باککی شود انکار مشرک حجت حق را حجاب
گرد عصیان توتیای دیده ی رحمت شودچون براندازد به محشر شاهد عفوت نقاب
زندگی بخش جهانی جای استبعاد نیستگر خزان شیب را سازی گلستان شباب
یا شفیع المجرمین از بخت بی اقبال خویشدورم از هد مدعایی همچو عصیان از ثواب
چون پر طاووس شد آیینه از تمثال منبس که رنگین خجلتم از کرده های ناصواب
کز غبار تیره ی عصیان من بندد تشقتا قیامت در حجاب گرد ماند آفتاب
ریزد از هم گر مصور طرح بنیادم کشدبس که از سیل حوادث خانمانم شد خراب
بس که از دوران تنگ عیش است بزم مشربمخالی از دریا برآید ساغر من چون حباب
بس که ضعف طالع اجزایم زهم پاشیده استبا کتانم نکهت گل کرد کار ماهتاب
بس که چون زلف از پریشانی به خود پیچیده اممد عمرم همچو جزر موج دارد پیچ و تاب
چشم دارم پرتو لطفی که قلب تیره امگردد از اکسیر اشراقش طلای آفتاب
جذب اقبالت ز خاک تیره بردارد مراسر بر افرازد به عرشم چون دعای مستجاب
طرفه دست آویزی از دست تهی آورده اماز کرم کن بر مراد هر دو کونم کامیاب
مدح گفتن نیست چون حد بشر ذات تو رابه که نورس در دعا خود را برآرد زین حجاب
گر چه من فخر القصاید خواندم این نظم گوهرچشم دارم تا خطایش را دهی حسن صواب
نیست هر چند از لطایف نکته ی من بی نصیباز قبول طبع خدامت شود کامل نصاب
تا بود اجرام علوی ناظر این خاکدانتا کند چون جام جم گیتی نمایی آفتاب
ساغر آمال احباب تو مالامال فیضبر تن خصمت رگ جان موج خیز زهر ناب