شمارهٔ ۵ - فی المرثیه امیر البرره
در آستین مرا است ز بحرین دیده هاصد دجله خون به ماتم سر خیل اولیا
آب گهر چو سنگ شود منبع شرارگرد چو گرم اشک جهانسوز بحرها
چون رشته های شمع زسوز جگر دهدسامان گریه هر سر مویم جدا جدا
تابیده دل زطره ی مقتول دود آهاز بهر داغ سوختن جان فتیله ها
واحسرتا که روبه غدار روزگاربندد ز خون شیر خدا پنجه را حنا
دردا که کرده است قلم نخل باغ دینشمشیر ابن ملجم بد نقش بی حیا
تارک شکافت تیغ به زهر آب داره خصمکرد از نیام نامزد حجت خدا
محراب و قبله ی دو جهان را زپا فکنددر مسجد آن مرادی نامرد بدبنا
شمشیر زد به تارک شه دردم سجودراکع چو تیغ خویشتن از نیت جفا
بیت الله آنکه مولد خود ساخت از شرفهم جان دهد ز حادثه در خانه ی خدا
در خاک و خون فتاده ی ناقص ترین خلقچابک سوار عرصه ی میدان لافتی
آن دم که برق تیغ شد از تارکشن بلنددر پیشگاه قرب ز جا جست مصطفی
امید کوچ کرد ز سرمنزل مرادآمد فرود تیغ چو بر فرق مرتضی
تا ساق عرش موج زن از خون نموده اندبحرین دیده را حسنین از پی عزا
فریاد از آن دمی که جگر گوشه ی بتولبیند به خون خضاب چو گیسوی مشک سا
می کرد شاه با کف پرخون ز دست خصمهر دم شفق نگار محاسن چو دیده ها
کرده است خون شاه به محراب جذب سنگرنگین حکایتی است به هنگامه ی جزا
ای وامصیبتاه که در پرده بی حجابسازد برهنه دختر زهرا سر از عزا
باران خون ز ناله فرو ریخت رعدوارچشم ستاره بر فلک از ابرهای ما
از بس جگر گداز بود داغ این خبرآید به دیده طفل سرشک آتشین قبا
سرمشق جرات این حرکت را یزید کرداین خون ز کوفه موج زند تا به کربلا
طرح شفق نکرد افق وقت با مداددر خون طپید صبحدم از داغ این ادا
بر تن الف کشید در این ماتم آفتابواکرد در مصیبت او شام طره ها
مینای نه سپهر لبالب شود ز خونگرنم برون دهد ز جگر میل غصه ها
از بهر جاه و مطلب ناپایدار دهرآمد ز خصم بر سر آل عبا چها
شاهان دین چو فرض نمودند دولتشمنظور شه چه مطلب دنیا شود چرا
مقصود رقت که دلخستگان کنندنورس به طرح مرثیه هم شد غزل سرا