گنج

بخش ۹ - رفتن داماد به خانهٔ عروس و در راه فرود آمدن دیوار بر سر او

چو صبح این لعبت خاور نشیمنلوای شعله زد در دشت ایمن
جگر خون عاشق شوریده ایامدر آغاز محبت حسرت انجام
چو گنج از خانهٔ ویران بر آمدتو گفتی یوسف از زندان برآمد
به پیش رو فکند از گل نقابیبه مهتابی نهفته آفتابی
زگل آغوش زین رشک چمن شدزنکهت تازگی باد ختن شد
نظر بتخانه کرد و دل برهمنشکیبایی عنان و شوق توسن
قدم بر آرزو می سود و می رفتنگاهش بر قفا می بود و می رفت
جهان سرشار شوق از شادی اوعروسی خانهٔ دامادی او
خروش نای و بانگ شادیانهفکنده حلقه در گوش زمانه
چراغان کرده بام و در گلستانگلستانی ز پا بوسش خیابان
به جان شهری تماشامست شادیفلک گلدسته ای در دست شادی
ولی او بی نصیب از شادکامیتمامش کام دل در نا تمامی
کدورت در دلش انبوه گشتههیولای غم و اندوه گشته
دلش را گوئی از جائی خبر بودکه هر کس بود ازو خوشحال تر بود
سوار شوق مستعجل نمی رفتقدم می رفت اما دل نمی رفت
به هرگامی به دل خون کرد کامیبه سعی از هر قدم در دیده گامی
زدل دور از طرب بیگانه می رفتتو می گفتی به ماتم خانه می رفت
چو نیم ره به این اعزاز رفتندستادند از قضا و باز رفتند
رسیدند از قضا در تنگنائیچو دهلیز عدم تاریک جائی
برونی چون درون دخمه تاریکرهی چون نقب موران تنگ و باریک
به هر سویش بلند ایوان قصریکه بودی سایه اش بر طاق کسری
ز بس طوفان بر او شبنم نشاندهدرستی در گل و خشتش نمانده
شکست اندر شکست آن بام و دیواربه تار عنکبوتش بسته معمار
هوا مزدور پشتی بانی اونفس معذور در ویرانی او
درونش همچو بیرون غارت اندایچو ایوان خیال از هیچ برپای
خروش صور چون از جای جنبیدبنایش چون بنای قبر لرزید
ز بس زلزال کوس آتشین دمبنایش چون مقوا ریخت از هم
چو از هم ریخت آن فرسوده پیکرنهان شد زیر هر خشتیش صد سر
چنان با خاک خشتش تخم سر کشتکه خشت از سرندانستی سرازخشت
شکست آن دخمه چون بر فرق دامادتو گفتی آسمان بر خاک افتاد
خروش از چرخ نیلی پوش برخاستزهردل صد قیامت جوش برخاست
نوای مطربان شد نوحه آهنگشکستی گریه ناخن در دل تنگ
شد از نیرنگ چرخ، سندروسیعروسی ماتم و ماتم عروسی
عروس چرخ، زال پیر عالملباس سور زد در نیل ماتم
چو در شهر این صدای ناخوش افتادهمی گفتی که در شهر آتش افتاد
رفیقان پسر سرمست و مجنوننشسته تا کمر در خاک و در خون
چو بدمستان حیرت بزم افلاکشکسته شیشهٔ اقبال در خاک
جگر معمول بذل اشک ریزینظر مزدور شغل خاک بیزی
بمژگان نقب زن در خاک و درخشتخبرپرسان که آن تخم اجل کشت؟
طریق خاکساری پیشه کردهنظر فرهاد و مژگان تیشه کرده
اگر خاکی به مژگان بیختندیبه مرگش بر سر خود ریختندی
مژه در خاک چندان غوطه دادندکز آن کاوش رگ دریا گشادند
چو کاوش یافت آن خاک جگر تاببرون آمد ز خاک آن در سیراب
چو آن گوهر زخاک و گل برآمدگهر از چشم و لعل از دل برآمد
برآسودند غواصان خاکیبرافزودند بر دل دردناکی
روانش در عماری جای دادندعماری را چو گل بر سر نهادند
غبار آلوده بردندش مشوشکه گرد از تن بشویندش به آتش
به رسم ملت آتش پرستانبرو سازند آتش باغ و بستان
همان هنگامهٔ دامادیش گرمهمان جشن مبارکبادیش گرم
همان مطرب ز هر سو نغمه پردازز نوشانوش ساقی لب پر آواز
همان شهری تماشایندهٔ اوسر و جان در قفا افکندهٔ او
همان با کوس و نای و مطرب و نیهمی رفت و جهانی همره وی
عروس شعله شد جانانهٔ اوشد آتشگه عروسی خانهٔ او
چو آن خواب پریشان دید دخترچو گل بر باد حسرت داد معجر
ز عشرتخانه سرمستانه برجستخسک برپای و آتش بر کف دست
به ناخن برگل روخار بشکستزسیلی شیشه در گلزار بشکست
به دست خود ز چشم توتیا سایمژه بر کند چون خار از کف پای
ز بس بارید برگل ابر سیلیحنا در ناخنش گردید نیلی
ز ناخن جوی خون در سینه می بستز خون زنگار بر آئینه می بست
به خون از نرگس ترسومه می شستز لب جای تبسم زهر می رست
تنش عریان تر از پیراهن گلگریبان چاک تر از دامن گل
برهنه پا و سرچون فتنه مفتونهمی گفتی که دلیلی گشته مجنون
چو رسوایان مادر زاد بی ننگبه خود در خشم و باناموس در جنگ
دلش نقش دوئی را بسته برباداناالحق گوی واشوقاه داماد
ز مستیهای شوق جانسپاریشده پروانهٔ شمع عماری
چو شب گم کرده راهان مشوشخرامان شد به استقبال آتش
ز شوق سوختن در آتش دوستنمی گنجید همچون شعله در پوست
به خاکستر پرستیدن همی رفتتو می گفتی به گل چیدن همی رفت
تمام راه با آتش جدل داشتپر پروانه گوئی در بغل داشت
چو نخل شعله می بالید و می رفتبر آتش سینه می مالید و می رفت
جهانی خانه سوز آه و افسوسکه جوید شیوهٔ پروانه طاووس
حکیم و فیلسوف و پیر و دانافسون آموز آن دل ناشکیبا
که شوقش زان تمنا فرد سازندبه جانش مهر آتش سرد سازند
برهمن ملتان بت پرستارهدایت مرشد ناقوس و زنار
ز هر سو نغمه سنج صد نویدشتسلی ده ز صد بیم و امیدش
ولی او مست آتش آشنائیزیان نشناس کافر ماجرائی
بگفت ار بت به منع من گرایدسجود او دگر از من نیاید
وگر عیسی شکست آرد به کارمزبان از تهمت مریم ندارم
برهمن گر به منعم دیده شوخ استبرهمن نیست او شیخ الشیوخ است
وگر مادر به منعم لب بسوزدجگر بر شعلهٔ یارب بسوزد
اگر خود چون نخواهم زود میرشحرامم باد لذتهای شیرش
کسی را اختیار جان کس نیستنه خود جان منست این جان کس نیست
چرا تا زنده ام شرمنده باشمکه سوزد دلبر و من زنده باشم
غرض ز آتش مرا ایثار جان استبه غارت دادن بازار جان است
من لب تشنه دل، کز جان شدم سیراگر آتش نباشد، زهر و شمشیر
ز پندش دل به آتش گرم خون شدبه حکم غیرتش رغبت فزون شد
مهندس مطربان آتش آموززاحکام نصیحت حسرت اندوز
ز ناکامی نفس را دود کردهره صد چاره را مسدود کرده
چو از هر مکر و حیلت باز رستندزبان بستند و در ماتم نشستند