گنج

بخش ۸ - ادامه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۵ بیت
چو بر مغز پدر این ماجرا ریختتو گفتی ابر رحمت بر گیاریخت
به دل زد نشتری از راه گوششکه بیخود گشت و باز آمد به هوشش
سخن از لب سفر ناکرده تا گوشجوابش چاره جویی بود و خاموش
پی حاجت روا کردن ز جا جستکمر بر جان و جان را بر میان بست
زبیم خوی چرخ آبنوسیهماندم ساخت ترتیب عروسی
هر آنچش بود در خاطر ذخیرهکه چشم عقل از آن می بود خیره
برون آورد بهر رونق کارز هر جنسی یکی یوسف به بازار
تمنا را به صد پیرایه پیراستمهیا شد فروتر ز آنچه می خواست
چو گنج خاطر از اندیشه پرداختبر دختر پرستان قاصدی تاخت
که ای کاشانه تان از حسن آبادرسید اینک به سوی حجله داماد
شما هم جشن سور آماده سازیدجهان خرم بهار از باده سازید
زمین و آسمان را تحت تا فوقبیارائید از پیرایهٔ ذوق
هواداران دختر غافل از کارکه ابر انتظار آمد گهربار
چو آن صوت نشاط افزا شنودنددر صد خلد بر خاطر گشودند
سماع از شوق سر از پا نمی یافتز شادی خنده بر لب جا نمی یافت
شکر لب چو شنید این مژده بر خاستقد خود را به چشم خود بیاراست
شکفت اندر دلش ذوق خرامیز هر گامی زمین را داد کامی
گرفته بر میان دامن کمروارچو دست عاشقان در گردن یار
روان شد چون گلستان شکفتهبه دامن گرد حسن از راه رفته
گلستان نسیمش خفته بر گلگلش چشم و گلابش اشک بلبل
ندیده چشم بد روی گل اوقفس نشنیده بانگ بلبل او
چو لختی شد عنان جنبان شوخیعنان برتافت از جولان شوخی
به روی زانوی مشاطه بنشستچو ساغر بر لب و آئینه در دست
چو بنشست از خرام آن نخل نو خیزز گل شد دامن مشاطه لبریز
ولی بر خوبیش زیور گران بودرخش مشاطهٔ مشاطگان بود
رخ مه در نقاب سایه حیف استچنین روئی به این پیرایه حیف است
نگار عارضش خرم بهاریبهاری را چه آراید نگاری
زمین چون گل ز خوبی آفریدهلبش چون غنچه ای کز گل دمیده
ز عکس چهره خال عنبرشنمود ی قطرهٔ خون بر جبینش
ز عنبر بو نسیم زلف آن گلشده مژگان شانه شاخ سنبل
به خوی شسته رخ گلگونه هر دمکه گل زیور نخواهد غیر شبنم
چو بر تن پای تا سر زیور آراستچو لؤلؤی تر از جیب صدف خاست
به مادر گفت لب مست تبسمکه ای بخت از تو شاداب ترحم
به ترتیب نشاط آراستن کوشبه شوق افزودن و غم کاستن کوش
چو مصر دل بیارا بام و دیوارکه اینک می رسد یوسف به بازار
چمن پیرایه حسن نزهت آئینبه از صد چین صورتخانهٔ چین
چو بشنید این بشارت مادر پیرجوان گشت از طرب چون باد شبگیر
به عزم کار سازی تند بر جستنشد تا کارها آماده ننشست
به یک فرمان که از دل برزبان ریختمتاع کان و دریا با هم آویخت
پس از یک هفته ترتیب عروسیزمین داد آسمان را خاک بوسی
ز هردو سوی چون آماده شد کارمنجم نقش ساعت زد به پرگار
ز اختر ساعت سعدی گزیدندچو در در رشتهٔ طالع کشیدند
نواسنجان مجلس خرم و شادسپرده چشم جان در راه داماد
که کی چون شمع بخت از در درآیدشب پروانه را ظلمت سرآید
همه غافل ز لعبت باز گردونکه تا آرد چه نقش از پرده بیرون