گنج

بخش ۲ - حکایت

۶ بیت

مرغ خوش خط و خال در شکنج نهالی آشیان داشت و جوجه بی پر و بال در آشیان نهان زهرآلود ماری دندان طمع گشاده قصد جوجه وی کرد مرغ از زیرکی و فراست دریافت و خار تمام نیشی در منقار گرفته بکنجی غنود مار سینه مال خود را بنهال کشید تا بلب آشیان رسید دهان باز کرد و صید کردن آغاز مرغ از چابکی خود را چالاک ساخت و خار را در دهان مار انداخت جراحت خار از دهان مار سر کرد و بنیاد هستی اش را زیر و زبر از اوج نهال به حضیض وبال افتاد و چندان سربر سنگ زد که جان بهلاکت داد.

مرغ باشد سالک راه هداآشیانش منزل فقر و فنا
جوجه آن دربحر معرفتخوش گرفته زیر پر طایر صفت
نفس اماره مراو را بود مارناوک توفیق در منقار خار
تانگوئی در دهان آن خار داشتکان گل توفیق در منقار داشت
خار بود آن لیک بهر مار بودمرغ زیرک را گل و گلزار بود
گرتو هستی سالک درگاه حقمرغ زیرک باش تایابی سبق

الهی این چه داغیست که سوختن مرهم اوست و این چه باغیست که افروختن شبنم اوست چه سود است که سودش همه زیانش چه ماجراست که دردش همه درمانست

چه شمع است اینکه جان پروانه اوستچه گنج است اینکه دل ویرانه اوست
چه زخم است اینکه داغش مرهم آمدچه نورست اینکه نارش همدم آمد
چه عیش است اینکه با ماتم قرینستچه ورد است اینکه خارش همنشین است
چه باد است این کز آن خاکم بسر ریختچه آبست اینکه در دل آتش انگیخت
چه جامست اینکه عقلم کرد مخمورچه قربست اینکه از خود ساختم دور
چه هوشست اینکه در بیهوشی آمدچه گفتست اینکه در خاموشی آمد

الهی پروانه سان چون ما را در آتش حیرت سوختی و در محفل دل شمع معرفت افروختی به خارزار محنت گرفتاری کردی و در گلزار محبت هزار کاسه زهر برلب نهادی که این قدح نوشت بنوش بناخن جفا سینه خراشیدی که این شرط وفاست مخروش

برپا نهیم بند که آزادی تستدر دست غمم دهی که غم شادی تست
بیداد کنی بدل که دادت دادمداد دل من بده که دل دادی تست
زهرم بچشانی که نباتت دادمجانم بستانی که حیاتت دادم
در خاک کنی پست چو نقش قدممیعنی که باعلا درجاتت دادم

آری تجمل گل بی تحمل خار ممکن نیست بلبل داند که در بلبله چیست، پروانه تا بآتش حرمان نسوخت شمع وصل نیفروخت نیاز عاشق جانبازیست، وناز معشوق بی نیازی اینجا همه نیاز است و آنجا ناز بی نیاز را چه ناز.

به پیش ناز تو چون بی نیازیبجز جان نیستم جانا نیازی
بکن باری قبول این نیازمبناز خویش فرما سرفرازم
بزیر تیغ نازت جان فشانیمرا باشد حیوة جاودانی
بکش از ناز تیغ و کن شهیدمبساغر ریز صهبای امیدم
ازاین بیشم بهجرای دوست مپسندمرا از وصل خویشت ساز خرسند

هرکه نازکش شد نیاز باز اوست نازدار و بی نیاز مبتدی را جان باختن دشوار است و منتهی را آسان جهد کن و خود را باین مقام برسان آیتی که کاشف این اسرار است حکایت چندر بدن یعنی مه پیکر بزبان هندی و مهیار است.