گنج

بخش ۳ - حکایت

۶ بیت

دختری را جای در هند بود چندر بدن نام بغایت خوبروی و خوش اندام طره مشک فامش دلهای مسلمان را دام و خال عنبر افشانش دانه سحر نرگش فتانش راهزن ایمان و غمزه غمازش دیوانه ساز هر فرزانه از لعل گهربارش رونق شکن بازار مرجان و از گونه رخسار بر همزن هنگامه مهر درخشان قد دلارایش نخل چمن رعنائی و خد روح افزایش گل گلشن زیبائی

سرو سرافراز خیابان حسنجان بهوا داری او باخته
آمده در عرصه جان یکه تازیک تنه بر قلب روان تاخته
ز ابروی کج تیغ مهندس بنازبررخ ارباب نیاز آخته
غمزه ز مژگان سنان کرده راستسینه عشاق سپر ساخته
در خم گیسویش دو صد مرد راههر قدمی بسته و انداخته
هندوی خالش ز شکنهای زلفچتر تجمل بسرافراخته

چون سلطان بهار بسالی یکبار پژمردگان صحرای حرمان را بر خوان دیدار صلا در دادی و بعزم پرستش صنم از حرم قدم عزم بیت الضم به پرستش صنم نهادی بهر گامی هزاران جانان را غارت جان کردی و مسلمان را تاراج ایمان بهر جانب که از گوشه چشم نظر افکندی زنار برگردن دیدی هزاران بندی

چون سروآزاد برسر فرازانهرسو نشاندی دربند فرمان
از کفر زلفش بس مر دره رازنار بستی بر گردن جان
خود بت پرست و در بت پرستیشبد هرکناری چندین مسلمان

بر فلک حسن و معشوقی خورشید آثار لامع الانوار و عشاق در هواداری آن ذره وار بیحد و شمار اتفاقا در روز طلوع آن خورشید سپهر جان نوجوانی چون ماه شب چهارده در حسن تمام و مهر جان افروز بر در دربار دلارایش کمینه غلام جمشید زمان در بزم حسنش دردی کش جام خورشید تابان در ایوان دلبریش خشتی برلب بام در جهان سوزیش مهر همراه و درجان افروزیش مه یار اسم با مسمایش مهیار در میان خیل عشاق در کناری ایستاده و چشم تماشا گشاده بود که آن سرمست حریف پیمانه دلربائی و آن بت پرست بتخانه دل آرائی

بآئینی که باشد دلبران راباندازیکه جانان راست زیبا
خرامان گشت چون سرو خرامانگل افشان از گریبان تا بدامان
بهر سو گشته سرگرم نظارههزاران مهر و ماهش را ستاره
چه دید آن مهر را مهیار ناگاهبگرد ماه زد از آه خرگاه
عنان عقل و دینش رفت از دستبیکجام نظاره گشت سرمست
بحیرت شد فرو چون شخص تمثالبنزدیک آمدش آن بت درآن حال
بخنده قند را با گل درآمیختز یاقوت لبان قوت روان ریخت
ز نازو دلبری گفتا به مهیارتو دیوانه شدی ای مرد هوشیار

این بگفت و روان در گذشت مهیار را تو دیوانه شدی ورد زبان و ذکر جان گشت.

نهاده رو بصحرا و در و دشتتو دیوانه شدی میگفت و میگشت
قدم زن راه پیما هر کناریقضا آورد او را در دیاری
بعزم صید شاه آن ولایتبه صحرا بود برپا کرده رایت
شدش صید نظاره شخص مهیارز همراهان خود گشتش طلبکار
یکی اسب طلب انداخت سویششتابان تاخت تا شد روبرویش
بدو گفتا چه نامی و ز کجائیدراین بیدا چنین حیران چرائی
تهی شد ترکس از تیر خطایشتو دیوانه شدی آمد جوابش
بغیر از این سخن زوحرف نشنیدعنان عزم سوی شاه پیچید
ز الماس زبان دربیان سفتبخدام ملک بشنیده وا گفت

ملک وزیر را با حضار او امر فرمود او نیز جز تو دیوانه شدی از دیوانه حرفی نشنود بخدمت ملک عرض نمود شاه را باب حیرت بر رخ گشود خود عنان عزیمت سوی دیوانه تافت هرچه سئوال کرد تو دیوانه شدی جواب یافت معلوم شد که دیوانه مهر پریروئیست و بسته سلسله زلف عنبرین موئی از آنجا که پادشاهان را فتوت شعار است و مروت دثار گفت از مروت دور است که سرگشته حیرانی را دور از یار و دیار در این بیابان هلاکت گذارم و از فتوت دستور است که قرار نگیرم تا یار این دل فکار را در کنارش آرام فرمود تا آن صحرائی را بشهر درآورند و در خانه خاص و عام بتماشا روان کردند

بسی خورشید رخساران در آن شهرکه بردند از جمالش جملگی بهر
باو چندانکه عرض حسن دادندبرویش باب معشوقی گشادند
ز جام عشق آن مدهوش سرمستتو دیوانه شدی میگفت پیوست
چنین تا در حریم شاه آمدتو دیوانه شدی همراه آمد
چه شد معلوم کو را یار جانیدراین ملکت نمیباشد مکانی
همان ساعت بحکم شاه عادلسران ساز سفر کردند کامل
برون آمد شه و دیوانه از پیشعسا کرد در تعاقب بیش از پیش
بیابان تا بیابان ره بریدندسواد خطه از دور دیدند
چه سودائی سواد شهر را دیدبه شادی یار شد خوشوقت گردید
روانش جان و دل در رقص آمدچو عاشق کان سوی جانان خرامد

شاه دانست ماهی که دیوانه از تاب مهرش بتیاب است دراین شهر است چون از دیدار دیوارش دیوانه را اینهمه شادمانی بهره است بحوالی آن شهر خرگاه برپا ساخت و در تفتیش و تجسس پرداخت قصه چندر بدن را سربسر بشنید و از قضیه حسب الواقع مخبر گردید نامه نوشتن بپدر چندر بدن آغاز کرد و برگ مواصلت ساز همایون چتری برفرق املا در عرصه انشا افراخت درخشان مهری از مشرق انشا در ساحت مدعا پرتو انداخت خلاصه مدعا و خاصه انشا آنکه در عرصه جلالت و سلطنت یادگار دودمان ما را از صلب خود سواریست یک تنه در میدان حسن و جمال و فضل و کمال گرم روجولان مدتیست که علم عاشقی برگوشه دل افراخته و کمند مهر ماهروئی که شمسه ایوان خاندان شماست زنار گردن جان ساخته مست شراب نازآن بت طناز شده و از خورد و خواب بکلی بینیاز شیوه امتنان و رویه احسان که پادشاهان را سزاوار است و خسروان را در خور رفتار آنستکه سرگشتگان وادی هجران را به ملک وصل جانان رسانند و لب تشنگان بوادی حرمان را زلال امید بکام جان چکانند خواهش و التماس ما مواصلت را تهیه اسبابست تافرمایش شما بر چه قانون و قیاس است چون برید سریع السیر نامه را نزد پدر چندر بدن رسانید گوهر تعظیم وتکریم بر فرق برید و نامه بسی افشاند منشی سرنامه را باز کرد و خواندن آغاز بر مضمون چون شاه را اطلاع حاصل شد در جواب بدین مقوله قائل شد که شاه را کلام آشنائی ملوکانه است لیکن افسوس افسوس که از کیش ما بیگانه است ما را صنم پرستی و طواف سومنات کاراست و او را سجده صمد و وقوف عرفات رفتار.

بعید وصلت مانزد عقل و فرهنگ استز دیر تا بحرم صد هزار فرسنگست
جز این تمنا هرچه خواهد گو بخواهمن بنده فرمانبردار و او شاه

برید مراجعت نمود و ماجرا را بعرض رسانید زود و چون قفل تمنا را به کلید مصالحه نگشود مقاتله را مهیا شدن امر فرمود در این بین صبح پرستش صنم از افق زمان طالع و خورشید جمال چندر بدن از مشرق جهان ساطع گردید مهیار ذره وار خود را در پرتو نور آن رسانید چون تیر نگاه چندر بدن را نشانه شد از فندحم بیک کرانه شد.

بدان گفت آن بمعشوقی موافقنه مردی تو هنوز ای مرد عاشق
چو بشنید این سخن زان یار جانیروان گردید گرم جان فشانی
زپا افتاد همچون سرو آزادبپای یار سربنهادو جان داد
حیات عاریت را کرده بدرودحیات جاودان زان کشته بدرود
اگر خواهی حیات جاودانیبپای دلبری کن جان فشانی
که گلزار جمالش جز خزان نیستوصالش جز حیات جاودان نیست

خبر بشاه دیندار رسید که مهیار بوصال یار رسید و جرعه ممات چون زلال حیات بنوشید و خلعت نجات از وبال زوال بپوشید شاه گریبان در ماتم او چاک کرد و برسر در عزا خاک مشغول غسل و تکفین گشتند و بآب دیده خاک را بسی سرشتند چون تابوت تخت عاشق شد روان بسوی قصر معشوق موافق شد چون در قصر چندر بدن رسید تابوت ایستاد چندانکه سعی در بردن آن کردند مفید نیفتاد

در رهگذر از تیر نگاهی ناگاهافتادم و جان نثار کردم در راه
تابوت من از کوی تو چون درگذردلاحول ولاقوه الابالله

چندر بدن را دریای وفاداری موج زن گردید و کشتی شکیبائی قرین شکن در طلب مرد راه نزد شاه فرستاد شاه نزد او مرده را فرستاد جامه کفر بر تن چاک زد و از بت پرستی رسته زنار گسست علم ایمان بربام افلاک زد قالب تهی کرد و به مهیار پیوست

هر کسکه شهید غمزه یار شوددرجان بخشی یار بآن یار شود
از یار همان یار دیت گیرد و بسبا یار از این جهان چو مهیار شود

چندر بدن را بآئین اهل ایمان غسل داده کفن کردند و از قصرش درآوردند تابوت آن با تابوت مهیار همراه برفتارآمدند تا قبررابر کنار آمدند تابوت چندر بدن را گشودند قالب او را ندیده تعجب نمودند بسوی تابوت مهیار شتافتند هر دو را در آغوش هم یافتند هر چند خواستند از یکدیگرشان جدا کنند نتوانستند دریک قبرشان نهاده دو صورت بستند.

هرکس که شهید عشق جانان گردداز بند جهان برآید و جان گردد
گیرد دیت خویش ز جانان جانانوندرد و جهان قرین جانان گردد

الهی این چه حسنست که از پرتو آن شمع محبت افروختی و پروانه جان محبان را در زبانه آن بال و پر سوختی و این چه صوتست که هر گه نغمه از آن بگوش آمد جان مهجور آن بینوا را مژده وصال بگوش آمد.

چه حسنست اینکه هرجا شمع افروختپر پروانه جانها همه سوخت
چه صوتست اینکه از یک نغمه اش دلبه بزم وصل جانان کرد منزل

محب را مدام نقد جان در بوته محبت بگداز است و گوش دل به پیام وصال محبوب باز نظر نکند جز بجلوه جمال و خبر نشنود جز مژده وصال غریب حکایتی است و عجیب روایتی که هرکرا تابش جمال برافروزند بآتش جلال بسوزند و هرکرا مژده وصال رسانند بجزای آن جان بستانند.

تابش حسن آتش افروز استدرتن عاشقان روان سوز است
مژده وصل میرسد از دوستجان فداکن که مژدگانی اوست