گنج

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم

۹ بیت
سپاس بیقیاس و حمد بیحدمر آن کنز خفا را باد سرمد
که چون روز ازل زاجبت دم زدز خلوتخانه در بیرون قدم زد
پی اظهار حسن آئینه ها ساختبهر آئینه عکسی پرتو انداخت
چه حسنش کرد در آئینه خانهشد از عکسش جهان آئینه خانه
دراین آئینه خانه جلوه گر اوستز حسن دلربایان عشوه گر اوست
بسر بنهاده تاج کبریائیببر کرده قبای دلربائی
ز خال و خط فکنده دام و دانهکه سازد صید دلها زین بهانه
بدامش از پی دانه زدن گامبود آزادی از هر دانه و دام
تعالی الله زهی احسان و یاریکه بخشد بستگان را رستگاری

اهل معرفت گویند که حسن علت غائی ایجاد است و عشق اساس حسن را بنیاد و بر هر ذی عقلی ظاهر است که حسن غیر عشق نیست اگر چه در عبارت دو است بمعنی یکیست و آن یکی نوریست سرمدی اعنی حقیقتی است محمدی(ص) پس انبیاء گرام و اولیاء ذوی الاحترام همگی مظهر حسنند و آئینه دیدار تاج سرور برابر سرو قبای دلبری را در بر همه سزاوار خال و خط ایشان نقطه وحدت و دایره کثرت بلکه خود عین دایره اند و حسن نقطه ایست که در این دایره مخفی است پیداست که مدار هستی دایره جز باظهار وجود نقطه نیست

بگشا نظر و بنگر بر خال و خط خوبانبین نقطه وحدت را در دایره کثرت

و همچنین این دایره نقطه دایره دیگر است که مظهریت این دایره را در خور است.

قس علی هذا علی بذالقیاسدایره بر دایره بین بی قیاس
همچنین بین نقطه ها بی حصر و عدگرچه ناید نقطه هرگز در عدد

لیکن وجود این نقاط و دوایر قائم بنقطه اولست و او قائم بذات و جز این هر که بداند در زمره اهل توحید احولست و بیخبر از طریق پس هر که در دایره هستی دائر گشت و آن نقطه را بحقیقت بشناخت دربارگاه وجود لوای(من عرف نفسه فقد عرف ربه) افراخت زیرا که حسن عین ذاتست و نقطه دایره صفات نظم.

حسن ازل پرده زرخ باز کردفاش و نهان جلوه آغاز کرد
نور و ظلم شد همه ظاهر ازوگشت عیان جمله مظاهر ازو
دایره بر دایره افلاک ساختمرکز هر دایره از خاک ساخت
بافت بهم سلسله جزو و کلیافت ازآن مرتبه هر خار و گل
فاش و نهان هر چه بود در نظرمظهر حسنند همه سربسر

حسن ازل را آئینه در جیب و صورت اعیان در غیب بود از آنجا که تقاضای حسن را تاب مستوری نیست و تمنای عشق را طاقت صبوری نه آفتاب جهان افروز حسن از مطلع کرشمه و ناز طالع گردید و برق جانسوز عشق از ملمع عجز و نیاز لامع جلوه ذرات کونیه از مکمن غیب ظاهر شد و ظهور تجلیات ذات و صفات در مظاهر بعضی را دست عشق گریبان چاک کرد و برخیرا جلوه حسن بسته فتراک

چو آن گنج خفا گر دید پیداهمه ذرات عالم شد هویدا
یکیرا عشق زد جیب جان چاکیکی را حسن و دل بستش به فتراک

عشق نماینده حسنست و حسن پیدا کننده عشق این آئین است و آن آئینه آئین بی آئینه نیست هر آینه

حسن چو در عشق تجلی نمودآینه صورت و معنی نمود
عشق همه آینه سازی کندحسن درآن جلوه طرازی کند
گر بسرت هست دلا شور حسندیده چرا بسته از نور حسن
عشق تو راآینه رخشان کندحسن در آن جلوه نمایان کند

تا شهنشاه فاجبت در عرصه گاه محبت علم نیفراشت شاهد کنت کنزامخفیا دربارگاه کن فیکون قدم نگذاشت تا آتش جانسوز عشق زبانه نکشید و پروانه سان جان زلیخا در میانه نسوخت حسن دل افروز یوسفی از هر کرانه ندمید و در مصر وجود بهر انجمن شمع تجلی نیفروخت

عشق آینه جمال حسنستوز عشق عیان کمال حسنست
از عشق نمود هستی حسنوز عشق فزود مستی حسن
تا عشق نکرد حسن ظاهرپیدا نشد اینهمه مظاهر
عشق است کلید هر طلسمیبی عشق نه جان بود نه جسمی
هم مهر جهان فروز عشق استهم ذره تیره روز عشق است
آندم که نه نقش بیش و کم بودذرات وجود در عدم بود
بد عشق و نبود هیچ غیرینه کعبه در میان نه دیری
در ملکت غیب بود مستوردرخلوت کنت کنز مستور
ناگه به قضای خویش دم زددربار گه قدم قدم زد
افراشت لوای کبریائیپوشید قبای خودنمائی
بگشود در خزانه غیبآورد برون دفینه غیب
خورشید وجود گشت تابانذرات شهود شد شتابان
حسنش بهزار عشوه و نازآغاز کرشمه کرد آغاز
چون کرد بپا اساس عالمزد خیمه جان بخاک آدم
بسپرد بخاک پس امانتشد خاک امین با دیانت
گر قالب آدمی ز طین شدگنجینه عشق را امین شد

الهی این ذره خاک را بار امانتی که افلاک از حمل آن ناله اشفاق بر آوردند بر پشت نهادی و دربیابانیکه هزار غول بیباک و دیو سفاک در مرغولهای نفاق اتفاق دارند روی دادی یاری کن تا چون شهاب ساطع از این میانه گذار آرم و مددکاری کن که چون نجم لامع از این ظلمت بیکرانه قدم برکنار گذارم (الهی) این مرغ حرین را در نهال امانت آشیان حاصل کردی و مار مبین نفس خیانت آئین را بعد در مقابل آن آوردی از گلزار توفیق گلی کرامت کن که درکام این مار بد انجام خار هلاکت زنم و از چنگ خیانت آن سامان ایمان بیرون افکنم.