شمارهٔ ۳
بزم ما بزم عاشقان باشدنقل ما نقل عارفان باشد
هرنفس جان تازه از غیباز تن عاشقان روان باشد
هرکه آمد ببزم ما بنشستفارغ از ملک دو جهان باشد
دل چو پروانه مراد بسوختشمع خلوت سرای جان باشد
آفتاب جمال روزافزوناز گریبان شب عیان باشد
هرکه از خویشتن شود فانیباقی ملک جاودان باشد
به زبان فصیح میگویمتا مرا نطق در زبان باشد
که همه فانیند باقی یارلیس فی الدار غیره دیار
صورت ما چو جام و معنی میباطنا نائیست و ظاهر نی
ازوجودش وجود ما موجودبی وجودش وجود ما لاشی
مطلب خود ز خود طلب میکنزانکه مقصود خود خودی هی هی
در ره عاشقان خرد لنگستکی ز عقل تو گردد این ره طی
هرکه نوشید باده عشقشبرده درآب زندگانی پی
وانکه شد کشته در ره جانانگشته در کیش عشقبازان حی
گوش جان برگشا و شو خاموشسرنائی عیان شنو از نی
که همه فانیند و باقی یارلیس فی الدار غیره دیار
نور رویش بدیده پیدا کندیده از نور روش بینا کن
جام گیتی نما بدست آورعکس ساقی دراو تماشا کن
از خودی بگسل و باو پیوندرو وصال خدا تمنا کن
غیر حق گر کنی ز دل بیرونحق بگوید که روی با ما کن
چشم جان برگشا ببین رویشدیده بر حسن یار بینا کن
همچو قطره درآ دراین دریاخویشتن را غریق دریا کن
گر بدیوان دل فرورفتیاین بلوح ضمیر انشا کن
که همه فانیند و باقی کنلیس فی الدار غیره دیار
دور پرگار در میان آمدنقطه در دایره عیان آمد
سرتوحید قطب عالم شدمهدی آخرالزمان آمد
عکس دلدار در دلم بنمودوین مبرا ازین و آن آمد
هرکه سرباخت اندرین دریاسرور جمله عاشقان آمد
سر وحدت یقین ز حال نمودکثرت زلف درکمان آمد
دل چومشغول ذکر حق گردیداین سخن حاصل زبان آمد
که همه فانیند و باقی یارلیس فی الدار غیره دیار
نقش او در خیال می بینمدر خیال آن جمال می بینم
آب حیوان و چشمه کوثرجرعه زان زلال می بینم
نقش غیری اگر خیال کنمآن خیال محال می بینم
بزم عشقست و عاشقان سرمستهمه در وجد و حال می بینم
عیش دنیا و عشرت مردمسربسر قیل و قال می بینم
مجلس عاشقان بوجد آمدذوق اهل کمال می بینم
چون بدریای دل فرو رفتمدر زبان این مقال می بینم
که همه فانیند و باقی یارلیس فی الدار غیره دیار
دوش آن ساقی قدح در دستاز در ما درآمد و بنشست
توبه سالخورده ما راخوش سبک جام و باده را بشکست
دیده نقش جمال او چون دیدنقش غیری دگر خیال نبست
کی کند یاد چشمه حیوانهرکه نوشید باده آن مست
خرم آن رند مست عالم سوزکه ز بود و نبود خود وارست
هرکه با ما درآمد اندر دیراز خودی رست و با خداپیوست
این سخن خوش بگفت مردانهدر خرابات با من سرمست
که همه فانیند و باقی یارلیس فی الدار غیره دیار
آفتاب سپهر یزدانیشاه مردان علی عمرانی
برهمه رهروان شد اولادشهادی و رهنمای ربانی
شده در راه حق رضا تسلیمکرده مسند به تخت سلطانی
مهدی آخر الزمان باشدصاحب خاتم سلیمانی
مستی ما ز باده دگر استتو ننوشیده چه میدانی
ما مریدان سید سرمستهادی وقت پیر روحانی
تا به بینی عیان تو نور علیاین سخن را بذوق میدانی
که همه فانیند و باقی یارلیس فی الدار غیره دیار