شمارهٔ ۲
ای آنکه طلب کنی خدا راآئینه حق شناس ما را
رندانه درآ تو در خراباتجامی بکش و ببین صفا را
پشمینه زهد را قبا کنوانگاه به می ده آن قبا را
بیگانه ز خویش تا نگردیدیدار نبینی آشنا را
هرگز نرسی به گنج الاتا نشکنی این طلسم لا را
خوش آنکه به راه کوی وصلشگم کرده ز شوق دست و پا را
ای شیخ ز روی واحدیتنشناختهای اگر تو ما را
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم
مائیم ز خویش بی خودانهسرمست ز باده مغانه
از هسی خویشتن مجردمطلق ز علایق زمانه
از ما اثری نمانده جز یارچون آتش عشق زد زبانه
مائیم نشان بی نشانیهر چند ندارد او نشانه
ما بر خط و خال دوست حیرانزاهد به خیال دام و دانه
پیدا و نهان بجز خداوندغیری نبود چو در میانه
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم
ما زانوی زهد را شکستیمدر میکده سالها نشستیم
تسبیح به خاک ره فکندیمزنار ز زلف یار بستیم
هوئی ز میان جان کشیدیمبند دل زاهدان گسستیم
پیوند از این و آن بریدیماز دردسر زمانه رستیم
پیوسته فتاده در خراباتاز گردش چشم یار مستیم
تا جام جهان نمای باقیستدُردی کش باده الستیم
در ظاهر اگر چه بس فقیریمدر باطن خویش هر آنچه هستیم
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم
دوشم به بر آمد آن دلارامبگرفت به خلوت دل آرام
زانوار تجلی جمالشافزوده صفای باده در جام
بگشود چو آفتاب حسنشاز چهره صبح و پرده شام
افکند ز لطف ساقی عشقآوازه و اشربوا در ایام
زان باده هر آنکه خورد جامیدید اولِ کار تا به انجام
در آینه دید عکس خود راافتاد به زلف خویش در دام
چون از غم یار من زدم جوشآمد ز سروش غیب پیغام
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم
گشتیم مقیم بر در دلدیدیم جمال دلبر دل
سلطان غمش علم برافراختشاهانه گرفت کشور دل
بس دل که به صیدگاه عشقشچون صید فتاده بر سر دل
در قلزم عشق یار ما راپرورده شده به کشور دل
اسرار نهان ز روی ساقیگردیده عیان ز ساغر دل
از دیده جان کنیم دایمنظاره حق به منظر دل
پرواز کنان به گلشن جانخوش گفت سحر کبوتر دل
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم
رو جبه ما و من قبا کنفانی شو و جای در بقا کن
در دیده ما درآ و بنشیننظاره صورت خدا کن
از دُردی ما بنوش جامیدرد دل خویشتن دوا کن
چون قطره درآی اندرین بحرخود را به محیط آشنا کن
گر طالب گنج لایزالیدر کنج دلست دیده وا کن
مردانه ز خویشتن برون آیرو بر در کعبه رضا کن
بگذر ز خودی خود چو منصوررو بر سر دار این ندا کن
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم
ما مهر سپهر لامکانیمبیرون ز جهان جسم و جانیم
مفتاح رموز کنت کنزیممجموعه سر کن فکانیم
از هر نظری بصیر و بیناگویا به زبان این و آئیم
مستیم و خراب و لاابالیاز خلق کنار و در میانیم
با حضرت خاص و خویش همدمبا سید آخرالزمانیم
در هیچ دری رهش نباشدآن را که ز خویشتن برانیم
چون نور علی مدام با خویشگوئیم به هر زبان که دانیم
در کعبه و سومنات مائیمعالم صفتند و ذات مائیم