شمارهٔ ۸۶
اکنون که بطره ات اسیرمهر دم چه زنی زغمزه تیرم
آزادم و بنده رخ توصیادم و در کفت اسیرم
خورشید برد ز اخترم نورهرچند که ذره و حقیرم
باخاک یکیست گنج قارونپیش من اگر چه بس فقیرم
خاطر ندهم بهر نگاریتا نقش تو هست در ضمیرم
درخلد برین حرام باشدبی لعل تو انگبین و شیرم
خمار ازل سرشته چون نوراز باده مهر تو خمیرم