شمارهٔ ۷۸
کسیکه عشق تو بر نقد دل شدش صرافچو زرخالص از هر غشی نماید صاف
اگر تو طالب اکسیر عافیت هستیمسوز سیم و زر عمر ز آتش اخلاف
نهی بکوره اسراف نقد و نسیه بچندخدای دوست نمیدارد اینقدر اسراف
ترا ببوته چه حاجت ز کردن زیبقبملح ساجی و گوگرد سرخ فرش و لحاف
به تند و شورقناعت بکش تو زیبق نفسکه کیمیای تو اینست و نیست این بگزاف
نظر ز سیم و زر قلب ناکسان دربندبدار ضرب محبت چونور شو صراف