شمارهٔ ۷۲
ای لعل می آلودت از جوش شکر فیاضچون بهر کف جودت هر سوز گهر فیاض
گرباد برانگیزد خاکی ز سر کویتدر دیده بود ما را چون کحل بصر فیاض
بس آب گهر کرده در جوی سخن جاریگردیده لب خشکم چون دیده تر فیاض
امساک فقیران را با بخل مده نسبتنخل ار چه غنی طبعست آمد بثمر فیاض
معیوب که میکوشد در عیب هنرمندانچون خود همه عیبست نبود چه هنر فیاض
منعم که بود خوانش از نعمت الوانشباید گهر کانش چون معدن زر فیاض
هرگز بجهان فیضی ظاهر نشد از ظلمتنور است که میباشد چون شمس و قمر فیاض