شمارهٔ ۶۶
ای بیخبر از وفای دیگرهر دم چه کنی جفای دیگر
ما را بجز از هوای عشقتدر سر نبود هوای دیگر
برروی دل او فتاده بس دلدرکوی تو نیست جای دیگر
راحت بودم اگر چه هر دماز دوست رسد بلای دیگر
امروز مرا ز نور رویتافزود بدل صفای دیگر
تا چند بود فراق و وصلتآن بهر من این برای دیگر
جز درد تو جان دردمندمجانا چکند دوای دیگر
بالای تو هر بلا که بخشدآن هست مرا عطای دیگر
چون نور مرا بجز لقایتمنظور نشد لقای دیگر