شمارهٔ ۶۵
بیا ای از رخت چشم بدان دورمکن از خویش نیکان را تو مهجور
کنون کز ساغر عشرت شدی مستچنین ما را بغم مگذار مخمور
ز رویت چشم هرگز برنداریمکه ما را در نظر هستی تو منظور
توان مستور مهرت داشت در دلاگر ماندی می اندر شیشه مستور
مرا مستی ز لعل و چشم ساقیستنه از جام بلور و آب انگور
دلی دیگر نمی بینم در این شهرکه نبود از غم هجر تو مسرور
ز رویت تافته تا نور نوریتجلی زار گشته عالم از نور