گنج

شمارهٔ ۵۲

۷ بیت
دلی دارم ز عشق آن پری زادبزنجیر جنون پا بست بیداد
سرم گردید تا سودائی اومتاع دین و دل داده است برباد
چگویم از مه رویش که خورشیدچو دید ازآسمان برخاک افتاد
مپرس از قامتش کز جلوه کرداسیر خود هزاران سرو آزاد
صنوبر را دل از این غصه شد ریشکه بر زلفش چرا زد شانه شمشاد
بهر لب کز غمش بگذارم انگشتاز آن لب بر نیاید غیر فریاد
زهی طوطی طبع نور کامروزز شعر شکرش داد سخن داد