گنج

شمارهٔ ۵۰

۷ بیت
کسی کان غم دلستانی نداردچو جسمی بودآنکه جانی ندارد
چه پرسی زنام و چه پرسی نشانشکسی را که نام و نشانی ندارد
بجز تیر حسرت چه حاصل کسی راکه آن یار ابرو کمانی ندارد
دلم جز گل رو و گلزار کویشهوای گل و گلستانی ندارد
بوصف دهانش بود غنچه گویاولیکن چو سوسن زبانی ندارد
دراین گلستان جز بهار رخش رابهاری که در پی خزانی ندارد
بیان معانی کند نور بشنواگر چه معانی بیانی ندارد