شمارهٔ ۴۷
منم که با مژه تر کنم گهر سوراختوئی که کرده ز تیر غمم جگر سوراخ
ز بسکه چشم ببام و درت نهادم شدز کاوش مژه ام جمله بام و در سوراخ
بیاکه ناوک آهم دل فلک هر شبجدا ز ماه رخت کرده تا سحر سوراخ
تو رفتی و ز قفای تو هر قدم کردمزمین خشک بخوناب چشم تر سوراخ
عجب مدار که نور از ضمیر چون خورشیدکند بناوک حسرت دل قمر سوراخ