شمارهٔ ۱۰۸
تو در خوبی باین خوبان نمانیکه خوبان جمله جسمند و تو جانی
چو برخیزی ز بالای بلاخیزهزاران فتنه در دلها نشانی
لب جان پرورت گر خضر دیدیننوشیدی از آب زندگانی
بجرم پیریم آخر به بخشایکه شد صرف توام نقد جوانی
چو داند دشمنیهای دلت نورکه داری دوستیهای زمانی