شمارهٔ ۷۱
دراین منزل چه جای کاروانستکه هر دم کاروان دل روانست
دلم خون گشت از دیده درآنکویروان چون کاروان بر کاروانست
بس این معجز که اعجاز محبتمه نامهربانم مهربانست
دلم کز زخم پیکانش نشانهاستنشان تیر آن ابرو کمانست
که آرد کشتی ما را بساحلز دریائی که بیقعر و کرانست
دلی کز گلشن وصلش جدا ماندهزار آسا هزارانش فغانست
مرا نور علی از مشرق جانفروزان همچو مهر آسمانست