شمارهٔ ۴۰
بسکه کرد آه وفغان در حسرت گل عندلیبغنچه را شد چاک بر تن جامه صبر و شکیب
دل بکند از شاخ طوبی و گل جنت نخواستیکنظر هرکو بدید آن حسن خوب دلفریب
بگسلد گر رشته عمرم سراسر چون اجلنگسلد آن عهد و پیمانیکه بستم با حبیب
ناله کردن گرچه پیشت شیوه عشاق نیستکی توانم کرد پنهان درد خود را از طبیب
تا شدم مهمان عشقت هست بر خوان فلکهر شبم قرص قمر نان، خوشه پروین زبیب
ملک دل شد گرچه از غوغای خیل غم خرابمیرسد شاهی که آبادش نماید عنقریب
شادباش و غم مخور از بخت نافرمان که هستهر نشیبی را فراز و هر فرازی را نشیب
کی بود اندیشه اش از قسمت خوان فراقآنکه چون نور علی وصل تواش باشد نصیب